خاطرات بامزه مثل آلبالو /عاشقتم شووری جونم
شهریور 84 با شووری جونم عقد کردیم و سال87 رفتیم زیر یک سقف//شووری به خاطر کارش خیلی از شبا خونه نیست ومن تنهام/اینجا روزانه هامو مینویسم تا برایم بماند ایامی که گذشت
قالب وبلاگ

پریشب با شووری رفتیم یه ادکلن توپ گرفتیم واسه خواهر شووری بزرگی

با یه کارت

روش نوشتم قدردان زحمات مادرانه ات در این سالها  هستیم

وقتی رفتیم خونشون دادم دست شووری و اون بهش داد

اون لحظه به وضوح هر دومون دیدیم که چقدر خوشحال شد

کارت رو که خوند گریه افتاد

هرچی تلاش کردیم نتونستیم آرومش کنیم

خیلی شوکه شده بود

البته خودش گفت خیلی خوشحال شده و فقط به خاطر نبود مادرشه که الان نیست که بچه ها شو ببینه که چه مهربونن

بالاخره دیشب هم که خونه برادرشووری همو دیدیم کلی مارو تحویل وگرفت و منم بسی قند درون دل بی صاحبمان در حال آب شدن بید

امشب هم واسه مامی کادوشو بردیم و اونم خوشحال شد

ولی بنده امسال هم کادو ندارم از صدقه سر این هدفمندیای عزیز

البته شووری بردم بیرون ولی من که خبر داشتم جیبمون اساسی خالیه

گفتم چیزی نمیخوام

مامی اینا هم فردا میرن تهران خونه خواهری که فندوق جون رو ببینن

بابایی و مامی اساسی دلتنگ نینی خواهری شدن

 

[ ۱۳٩۱/٢/۳۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

 

 


 
 
 
 
هزار بار گفتم

با این باد های هرزه نپر

به آنها نخ نده

حالا

بالای آن دکل

با سیم های لخت فشار قوی

دست و پنجه نرم کن

- باد بادک جوان-


از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!

جبران خلیل جبران

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

گاهی فکر میکنم نکنه بازم خبریه و من باردارم

از بس که میخوابم خودم هم به خودم شک کردم

هیچ تابستون و بهاری اینجوری نبودم

صبحا تا 10-11 خوابم

ظهرا 3 میخوابم تا 6 شب ها هم خمیازه دهنمو جر میده

غذاهم که خداروشکر بابت بعضی ناراحتیا اصلا معده ام قبول نمیکنه

الان هم دارم خمیازه میکشم

نمیدونم چه مرگم شده

عصری با خواهرشو بزرگی رفتیم خونه برادرشووری

هی بد نبود ولی جالبیش اینه که جاری با وجود شیرینی و میوه تو خونش فقط یه چایی آورد و حدود 2/3 ساعتی که ما اونجا بودیم فقط لباس عوض میکرد و به آرایشش میرسید

باورم نمیشه ولی گاهی فکر میکنم اگر موقعیت کاری منو داشت(انگار ریس جمهورم)

چه میکرد.

تعجب میکنم چرا بعضی آدما تو توهم فانتزی ان و خود و خونوادشون رو قبل از ازدواج  فراموش میکنن(یادشون نمیاد کی بودن و کی شدن)

6 ساله داره میره یونی هنوز یک سال دیگه تا اتمام لیسانسش مونده

اصلا ولش کن هر غلطی میخواد بکنه به من چه

 حالا دیگه بهتون محرز شد که ثبات روحی ندارم؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

جیگرای گلم من ف ی لتر شکنم از کار افتاده

کسی داره برام ایمیل کنه؟

تو فیس بوک نمیتونم برم دارم دق میکنم

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

کسایی که با منن و اینجارو میخونن باید الان دیگه به این اخلاقای مزخرف من واقف شده باشن که من مدت ناراحتی ام فقط یه روز و در نهایت 2/3 روزه

اینارو گفتم که چی بگم؟؟؟؟؟؟؟/

1- اینکه یادتونه خواهر شوهر کوچیکی  و جریان بارداریش و اینکه من نفر آخر بودم که فهمیدم

الان 2 هفته ای میشه که ویارش شدید شده و از خونه مادرشوهرش هم بدش میاد و خونه ماست

بله

خودم خواستم و پیشنهاد دادم که بیاد اینجا

هرچی فکر کردم دیدم خونه خواهرش شاید راحت نباشه و اینجا بالاخره خونه داداششه

صبحا میره مدرسه و واس ناهار میاد اینجا

شوورش هم شبا میاد

چند روز پیش هم واسش کلی مغز بادوم و پسته بو دادم که کم کم بخوره میگن واس ویارش خوبه

یکی از دلایل کم پیدا بودنم این هم هست

2-از روزی که برادرشو عروسی کرد و رفت تا حالا چند بار گریه کردم

خیلی دلم براش تنگ میشه

آخه خیلی به هم عادت داشتیم اختلاف سنی مون 1 ساله

روز بعد عروسی که اومد من تا دیدمش نتونستم خودم رو نگه دارم و اینقدر عر زدم که همه گریه افتادن

هر روز صبح که میرفت سر کار صدای پاش تو پله ها می اومد ولی الان چند روزه که ندیدمش و دلم فقط برای خودش تنگ شده

خودش یه تیکه ماهه

اما حیف که زنش بشری نیست

امروز میخواستم برم خونشون ولی خواهرشوهری اینجا بود

امشب رفت که برن با شوهرش شهر دانشگاهش

منم فردا هر طور شده میرم خونه برادر شوهری دیدنش

به نظرم هرچی کمتر بریم بدتره

اینا که مادر ندارن رفت و آمدشون به کل قطع میشه

حالا فهمیدین من چه خریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دست خودم نیست به کل مشنگم

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

بله من اومدم

این چند روز حالم خوب نبود که در دسترس نبودم

عروسی یا دیدم که تو عمرم ندیده بودم

دایی بزرگه شووری اینا که سرتیپه و همه حرفشو میخونن به عروس زنگیده که عروسی رو بندازن عقب

ولی عروس یک کلام گفته بود نه

و این گونه بود که عروسی راه افتاد

عروس کلی خرید کرده بود که هیچ کس ندیده بود و خیلی جالب بود

مثلا 3 تا کیف

3 تا صندل و 1 کفش

2 تا لباس مجلسی و 2 تا چادر مشکی و 2 تا هم مجلسی و.........

جالبتر از همه حرف شنویی آقای داماد و خونوادش بودن که هنوزم بعد از 3 روز خواهرشووری میره اونجا واسه پذیرایی از مهمونایی که میرن واسه پاتختی

آخه اینجا فامیلای نزدیکتر بیشتر شب میرن دیدن عروس و دوماد

فرقایی که بینمون گذاشتن به حدی زیاد بود که همه فامیلای شوهرم به زبون میاوردن

عروس هم که خیلی آرایشش بد بود و ولی خونشون و خرجی که داماد واسش کرده بودن همه چیز رو میمالوند

بابت عکس هم دوستان فعلا منصرفم کردن

تا ببینم چی میشه

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]

حالم هیچ خوب نیست

از طرفی جریاناتی که تو عروسی پیش اومده  قاطیم کرده و از یه طرف دیگه هم این چکها که هی میان و ما آه در بساط نداریم

کلن این روزا  میزان افسردگیم زده بالا

میام میتعریفم جریانارو

البته قبلش بذارین یه کم حالم بهتر بشه

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ جیجر شووری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سال84 عقد کردیم و 87 ازدواجیدیم خدارو شاکریم که خوشبختیم
نويسندگان
صفحات اختصاصی
لینک دوستان
موضوعات وب
 
امکانات وب
چت روم فارسی کلیک کنید