خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

ای داد بیداد

چی بگم از این روزگار

سه روز شووری کامل نبود خونه

شیفتتم  بود و منم دربدر این دنیا

از دیشب واستون بگم که عین یه خر زنگ زدم به خواهری که از تهران اومده خونه مامی و گفتم شما که قراره بیایین خونه ما(چون تلویزیون مامی اینا خرابه واسه فیلم دیدن میخواستن بیان)زودتر بیایین شام بمونین

رفتم شام بپزم ولی نه برنج داشتم و نه گوشت خورشتی

آبگوشت گذاشتم و اونا اومدن و تا 11 موندن

لبو هم پزیدیم اونم با شکر و خوردیم

امروز هم رفتم از دانشجوهام میانترم گرفتم که سوالا رو آبکی دادم و بچه ها حال کردن

 


ادامه مطلب
| ۱۳٩٠/۸/۳٠ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام

این روزا خیلی اعصابم خط خطیه

به خاطر زندگی خواهریم

شوشوش  چند وقته که با یه آدم آشغال مراوده داره که اون مرد بسیار بدنام و جونوریه

خواهری هم نمیتونه جداش کنه

هرروز دعوا دارن اساسی

امشب هم خواهری خونه ما بود کلی گریه کرد

به همین خاطر دیگه حوصله واسم نمونده که پست خودمو بذارم

راستی یه دعای اساسی بهم معرفی کنین که چاره ساز باشه

واس زندگیش دعا کنید

خیلی محتاجیم

 

| ۱۳٩٠/۸/٢٩ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

باز باران

           باز باران

شیشه پنجره را باران  شست

                                          از دل من اما

چه کسی نقش تورا خواهد شست

 

اولین بارون امسال امروز داره نم نم خودشو به زمین خشک کویر ما میرسونه

وای چه هوایی شده

دلم میخواست امروز در کنار تو زیر این نم نم عاشقانه خدا قدم بر میداشتم و لحظه های ناب گذشته رو با تو استشمام میکردم

هرچند که میدانم کحال است وبلاگ مرا بخوانی

ولی باز هم بعد از این 8 سال تو را سپردم به خدایم که خود میداند چگونه مراقب نفس گرمت باشد

یاد اون بارون سال 82 از ذهنم کنار نمیره

هنوز هم دوستت دارم

                            فقط دوستت دارم و دوست

| ۱۳٩٠/۸/٢٦ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

صبح پاشدم و آماده واسه کلاس رفتن شدم

شووری رسوندمو قرار شد 1 بیاد دنبالم

کلاس که تموم شد اومدیم خونه

مرغ و برنجی که از شب مهمونی زیاد اومده بود رو گذاشتم کم کم گرم بشه و شووری رفت یه جایی و 2:30 اومد

ناهار رو خوردیم و من میخواستم بخوابم که خواهر.شو زنگ زد که 4 میخوایم بریم واسه خاله اش که قرار بود از کربلا بیاد کادو بخریم

قرار شد با هم بریم

یه چرت نیم ساعته زدمو پاشدم ظرفامو شستم و آماده شدم

ولی تا 4:40 منتظر نشستم

اعصابم از این وقت نشناسیا خورد میشه اساسی

بعدشم رفتیم دنبال اون یکی خواهرشو که شد 5:30

رفتیم و هر کدوم یه ظرف دکوری خریدیم مال من و خوا.شو کوچیکی 35 شد و اون یکی 39 تومن

قراره جمعه بریم هم واسه تالار که شام میدن و هم کادومون رو تقدیم کنیم

بعدشم با خواهر خودم رفتم خونه عمه ام که مریض بود

بعدشم تا 8 خونه بابایی بودیم و من اومدم خونه و شووری رفت عروسی یه دوستش

تا 11:30 وب خوندمو و آکادمی رو دیدم

بعدشم هوس آبگوشت کردم

پاشدم آبگوشت رو گذاشتم تو زودپز

شووری هم اومد ولی من تنهایی کمی آبگوشت خوردم و بعد فیلم دیدمو 2:30 خوابیدم

پی نوشت:نمیدونم چرا اینجوری شدم یه غذارو میخوام  و درستش میکنم  ولی وقت خوردن دیگه میلی بهش ندارم

غذا هم کم میخورم نسبت به قبل

البته خوشحال شدم چون با اینکه همه بهم میگن لاغر شدی

تازه دیروز فهمیدم راست میگن

چون لباسام داره گشادم میشه

| ۱۳٩٠/۸/٢٦ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

شلام

عید همه مبارکا

پفته بودم که امروز سالگرد عروسیمونه

گفتم یه روز زودتر بگیرم

هم مهمونی فارغ التحصیلی و هم سالگرد

پریروز خونه رو تمیز کرده بودم که کارم کمتر بشه

دیروز هم از صبح 9 شروع کردم

3 تا مرغ رو شستم و سرخ کردم و گذاشتم بپزه

میوه شستم و چیدم تو ظرف

ناهار هم پیراشکی پزیدم واس شووری

خودمم که هر وقت مهمونی داشته باشم نمیتونم ناهار بخورم

ظرفارو از انباری اوردم و اماده کردم

سالاد فصل درست کردم

کیک هم پختم

ترشیارو ظرف کردم

و برنج رو هم تنهایی دم گذاشتم

کلن فقط خونواده شووری بودن

که 17 نفری میشن

7 دیگه کاری نداشتم و آماده

مهمونا که اومدن کلی حال کردن آخه هیچ کاری واسه کسی نمونده بود

تازه شکلات بادومی هم درستت کرده بودم و بعدا پستشو میذارم

کرم کارامل هم داشتم

خونواده شووری همه با هم واسم یه نیم سکه آورده بودن که من خیلی خوشحال شدم

تا 1 خونه ما بودن و کلی هم بزن و بکوب داشتیم

دلم میخواست خونواده ام بودن ولی چون جا نداشتیم و خواهری که تهرانه نیست گذاشتم اونم بیاد

امروز هم ناهار خونه پدر شووری بودیم و فقط 1 ساعت رفتم خونه مامی و اومدم

تا 10 خونه پدر شووری بودیم همه

شام  خواهر شووری و من باهم بودیم خونه ما

غذای دیشب رو خوردیم شوورامون رفته بودن فوتبال

حالا هم شووری خوابه

منم گلوم درد میکنه و خواب نمیرم

تازه فردا هم کلاس دارم

 

 پی نوشت؟؟؟؟

یه دوست امروز بهم رمز نداده میگه نمیشناسمت

جالبه که خیلی وقته منو لینک کرده

آدم میمونه که یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟

| ۱۳٩٠/۸/٢٥ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

این روزا خیلی خوب نبود

5شنبه شب نیروی ان ت ظامی میریزه خونه خواهری و ماهوارشونو جمع میکنن

شوور خواهری هم باهاشون بحث میکنه که کلی بدبختی کشیدیم و تا امروز گرفتار این موضوع بودیم

خیلی سخت گذشت/چون شوور خواهری کار حساسی هم داره و اوضاع خیلی خراب شد

 

کاش دیگه دست بر میداشتن

امروز هم کلاس داشتم و از دیروز به خاطر خاله پری حالم اساسی خرابه و 2 بار دکتر رفتم

شووری هم شیفته

فردا هم 7:30 کلاس دارم

24 این ماه هم سالگرد عروسیمونه

مهمونی دارم

 البته فقط فامیل شووری

خیلی خوابم میاد

میام میتعریفم فردا

بوس به همه

 

| ۱۳٩٠/۸/٢٢ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

پریشب که نگم بهتره

کلی با شووری دعوامون بالا گرفت و آخرش کلی گریه کردم و آخر شبش

شووری اومد پیشم و نازم کرد و آشتی شدیم

اینم بگم که از حدود 4 سال پیش به این ور وقتی قهر میکنیم من باید کلی منت آقارو بکشم تا آشتی کنه و این بار خیلی خوشحال شدم که جلو اومد

صبحش چشمام ورم داشت ولی رفتم یونی کلاس داشتم /کلی هم از بچه ها خجالت کشیدم

وقت برگشت نمیدونم چی شد که یهو حواسم پرت شد و من که رانندگی ام خیلی خوبه و همه میگن یهو کوبیدم به وانتی که مثل الاغ زده بود رو ترمز

یهو دیدم و زدم رو ترمز

تازه فرمون رو دادم اون ور ولی بازم چراغ چپ رفت

خیلی حالم بد بود شووری گفت میام

وقتی هم اومد گفت چیزی نیست بیمه میده

از اون وقت هم کمر درد شدم در حد تیم ملی

تازه تا میام چشمام رو ببندم صدای تق تو گوشم میپیچه

خواب نمیرم

دارم دیونه میشم

از صبح هم ماشین تو تعمیرگاهه

تازه شووری به هیچکی هم نگفته /هر کی هم دیده گفته خودم زدم

قربونش برم مهربونه

| ۱۳٩٠/۸/۱٩ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

صبح زود پاشدم و چون تصمیم گرفته بودم صبحونه بخورم حلوا شکری زدم و یه چایی هم خوردم و رفتم مدرسه ای که کلاس داشتم

تا 10 ااطی بود ریختم روش

ونجا بودم و اومدم خونه شووری هم از شیفت اومد.

اون رفت بیرون و من هم کمی چرخیدم تو خونه

ناهار هم با کلی حوصله پزیدم

بادمجون رو سرخ کردم و یه کم پیاز و سیرداغ 

بعد بادمجون رو چیدم ته قابلمه/سیب زمینی که ورق شده بود روش

گوجه هم چیدم

اون پیاز داغارو که با رب قاطی شده بود رو ریختم روش

زیرشو کم کردم یه سینه مرغ پخته هم داشتم گذاشتم روی این ها

شووری که اومد بهش گله کردم که خواهرت به مادر شوورش گفته من باید طبقه هم کف خونه ام رو بسازین

و تو زیرزمینش نمیرم/ااونم گفته چطور زنداداشت رفته زیر زمین بابات

خوا.شو هم گفته اون مجبور بوده

بالاخره با شووری دعوامون شد اونم بعد از مدتها

شووری گفت میخواستی نیایی

منم کلی گریه کردم

ناهار هم نخوردیم و هنوز تو یخچاله

خیلی واسه خودم غصه ام شد

منی که همه خواستگارام خونه و زندگیشون توپه چند روز دیگه 3 سال کامل میشه که اینجا تمرگیدم

با این که روز خواستگاری بهم قول دادن خونه بسازن ولی الان 6 ساله از عقدمون میگذره و من حسرت به دل

خیلی قاطی کردم تو این روزا

اونم با حرفای این آدما

تا الان هم هنوز روابطمون حسنه نشده

| ۱۳٩٠/۸/۱٦ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

بله امروز که هی پاشدم و هی خوابیدم

که هی وایییی من بالاخره اینقد من نرفتم اون مدرسه ای که واسم کلاس گذاشتن که مدیرش زنگید و بهم برنامه رو داد

فردا 7:30 هم کلاس دارم

بعد از مدتها صبحونه خوبی خوردمو (حلوا ارده) و بعد مرغ گذاشتم واسه ناهارم

میخواستم مثلا تنبلی رو بذارم کنار

نشستم کمی مطالعه واسه کلاسم تو یونی

مرغم که بیچاره 3 بار سوخت

چون یادم میرفت زیرشو کم کنم

ناهار رو زدم و رفتم یونی

کلاس خوب بود تا آخرای کلاس که با 2 تا از پسرای کلاس بد برخورد کردم و هنوز عذاب وجدان دارم(آخه کلاس رو دست انداخته بودن)

اومدم خونه مامی و از خواهری کتاب سال قبلشو گرفتم و دختر دایی ام رو که کوچولوه و خونه مامی بود رو رسوندم و کمی اونجا موندم

بعد هم شام آبگوشت خوردمو اومدم خونه پدر شووری

جاری اینجا بود و من تا 10 اونجا نشستم و فهمیدم که آخر هفته تولده بچه برادر شووریه شیراز.

برادر شووری کوچیکه با خوا.شووری ها  اصرار دارن که بریم

منم گفتم هرچی شووری بگه گرچه من 4 شنبه کلاس دارم

حالا داشته باشین نه ما دعوت شدیم و نه جاری کوچیکه و نه پدر شووری

چقدر خلیم اگه بریم

که بعید هم نیست 5 ساعت راه رو بندازیم و بریم

| ۱۳٩٠/۸/۱٥ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

بله من دفاع کردمممممممممممممممممممممممممممممم و رفت پی کارششششششششششش

 

خیلی خوشحالم

همون جور که گفته بودم تا 1شنبه ساعتای 2:30 نامه ها و کارای اداری ام تموم شد و من که باورم نمیشد به سرعت رفتم خونه و آماده شدم واسه دفاع

شب 3:30 شووری هم رسید خونه خواهری

باورتون میشه تا خود 6 صبح بیدار بودم و از استرس خواب نمیرفتم

تا اینکه خواهری اومد و واسم جوشونده  آورد و خوردم

یه ساعتی خواب رفتم و 8 پاشدم و  با شووری صبحونه رو خوردیمو رفتیم شیرینی و میوه و آبمیوه گرفتیم و رفتیم یونی

11 ساعت دفاعم بود که از بس تند توضیح دادم نیم ساعته تموم شد و بنده درست  یک ساعت و ده دقیقه دچار داور شدم

وای از دستش مردم و زنده شدم

آخرشم 19 شدم و تموم

انگار دنیا رو بهم داده بودن

باور نمیکنید چه استرسی رو گذروندم تو این مدت

ناهار اون روز رو یادم نمیره که چقدر بهم چسبید

از بس خوشحال بودم هر که بهم میزنگید بهم میگفت از صدام معلومه

حتی داور هم بهم زنگید که ناراحت نشیا که بهت گیر دادم

و...........

تا 5 شنبه هم با خواهری اینا هی این ور و اون وری گشتیمو بالاخره اومدیم شهرمون و کاشونمون

دیشب 11 رسیدیم و امروز شووری رفته شیفت

منم وقت ناهار رفتم خونه مامان و تا شبی اونجا بودم و 8 اومدم و رفتم خونه پدرشووری

11 هم شروع کردم به  تمیز کردن خونه و تا 1 خونه رو تمیز کردم و جارو کشیدم

طی کشیدم/گردگیری کردم/لباسا رو ریختم تو ماشین و 2 بار رو بند پهن کردم(هنوزم لباس کثیف دارم)

گلارو هم آب دادم که باز پدرشووری نیاد بهم غر بزنه

پخچال رو هم پاک سازی فرمودم و ظرفاشو شستم

فردا هم از صبح باید برم بیرون

الان هم گشنمه برم یه چیز بخورم

هورا هورا هورا........من فارغ التحصیل شدم

| ۱۳٩٠/۸/۱٤ | ۱:٥۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

الان یونی هستم(پارمین جون تحویل بگیر)

حال اینکه بخوام بنویسم رو ندارم

همینو بگم که بازم از شانس من برق قم رفت

دیروز یونی برقش قطع شد و کارام تموم نشد

حالا هم استاد داورم نتونسته نامه ام رو از قم بفرسته

اعصابم قاطی شده

واسم دعا کنید

از کارام بهتون میخبرم

| ۱۳٩٠/۸/۸ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام جینگلیای من

من که هنوز نتونستم از پس این کارمندای یونی بر بیام

هی بهم گیر میدن و اعصابمو قاطی میکنن

دارم دیونه میشم

دیگه قاطی فرمودم واسم بدعایید

راستی کلی با بارون تهران حال کردم

ما که بچه کویریم و این چیزا رو ندیدیم

| ۱۳٩٠/۸/٧ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیشب بالاخره راه افتادم به سمت تهران

نمیدونم چرا وقتی میام تهران دلم میگیره اساسی

شاید به خاطر اینه که تو شهر کوچیک هستمو تحمل این شلوغی رو ندارم

10 با قطار راه افتادم و 6 رسیدم خونه خواهری

نینی اش خیلی خوشکل شده بود تو این دو سه روزه

تا 8:30 خوابیدمو اومدم یونی

آدم میمونه تو کار این کارشناسای یونی

این همه واسش ایمیل زدم هنوز کارمو انجام تداده

الان گفت برو یه چرخی بزن و بیا واست اکیش میکنم منم امدم نت

بعدشم میرم دفاع یکی از بچه ها تا ببینم چه خبره

خیلی استرس دارم واسم دعا بنمایید

| ۱۳٩٠/۸/٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام گلای من

ببخشید من این چند روز بدجوری درگیری گرفتار پایان نامه و مصاحبه شناسه نظارتم به طوری که همه کارای خونه مونده و من فردا دارم میرم تهران

قرار شده لباس و ظرفارو شووری بشوره

واسم دعا کنید اگه همه چی خوب پیش بره من 2 شنبه دفاع میکنم

خیلی استرس دارم در حال مرگم

بوس

| ۱۳٩٠/۸/۳ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com