خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

صبح 10 به زور از خواب پاشدم و ظرفارو شستم و آماده شدم پیش به سمت خونه مامی جون

یادتونه گفتم داغ حمام به دلم مونده بود؟؟؟؟؟؟

خونه مامی سریع پریدم تو حمام و یه دوش حسابی گرفتم

ناهار قرمه سبزی زدم به بدن

بعدش رفتم یونی و آخرین روزا رو هم داریم میگذرونیم واسه این ترم

بعد هم خونه مامی و یه چرت 2 ساعته زدیم و بعد رفتم بیرون و یه ظرف سیلور واسه شیرینی خریدم و کلی کیفور وشدم

شام خونه مامی ماکارونی پزیدم و خوردیم و اومدم خونه

از وقتی اومدم کلی خوردم

شیر کاکاءو و تخمه و خرما و...

دارم منفجر میشم از فردا میخوام رژیم بگیرم

جون دارم چاق میشم

شووری هم که هنوز شیفته و کلی دلم براش تنگ شده

میخوام یه ختم بذارم واسه پیدا کردن یه کار درست و حسابی

ختم مناسبی سراغ دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کمکم کنید

بوووووووووووووس

| ۱۳٩٠/٩/٢٠ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام جیگرای گلم

ببخشید که این روزا کم رنگ شدم

اول اینکه این روزای عزیز رو به همتون تسلیت میگم

بعد هم التماس دعا دارم از همتون واسه همه بیمارا

یک شنبه بهمون خبر دادن که پدر بزرگ شووری فوت کرده

پاشدیم کوبیدیم رفتیم اونجا و کلی کمک کردم که خونه رو اماده کنن

چون بچه هاشون تو شهر ما نیستن و تا بیان با خواهرشووری دوتایی همه کارارو راست و رسیت کردیم و شووری هم شیفتشو نموند و اومد

الهی بمیرم براشون

اینا که بعد از مادرشون دلشون به اونا خوش بود خیلی بی تابی میکنن

و خلاصه همه این روزا حسابی درگیر بودیمو امروز هم باید برم واسه مراسم هفت

شب هم نذری خونه دایی کوچیکم دعوتیم

ناهار هم خونه پدربزرگ شووری

تازه مامان جاری ام هم کرمان فوت کرده و دیروز شووری و باباش و خواهراش رفتن

و چون جا نبود خودشون منو حذف کردن که خیلی ناراحتم ازشون

میام سر وقت میتعریفم که چی شد

این روزا حسابی فک و فامیلمون در حال فوت کردنن

شایدم فردا پس فردا نوبت من بشها

فردا میام کلی تعریفی دارم

فعلا بای

التماس دعا دارم

| ۱۳٩٠/٩/۱٧ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

این شبا که ما تو روضه ها کلی بخور بخور داریم

آخه فامیلامون خیلیاشون نذری میدن

دیشب و امشب که دعوت بودیم

فردا شب هم خونه دختر خالم

هم از روضه ها کیف میکنم و هم از دیدارهای تازه شده

فردا هم شووری شیفته

الان هم برنجم رو گاز داره جوش میزنه و تازه دیدم سبزی خورشتی نداریم

شووری رفته خونه مامی بگیره بیاد

خورشت رو میذارم رو بخاری تا صبح جا بیافته

از الان واسه بوی قرمه سبزی اونم تو صبح زود داره غش میره

پدر بزرگ شووری سکته کرده و الان تو کماست

حالشون خیلی گرفته است

خدا راحتش کنه چه اینوری چه اونوری

چون سنش هم بالاست....

هنوز درگیر اون کتابه هستم

کلی هم بزگه تصحیح نشده دارم که حوصلشونو ندارم

التماس دعا

فعلا

| ۱۳٩٠/٩/۱٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سرماخوردم در حد المیپیک

امروز هم نتونستم برم سر کلاس

کلی پنی سیلین دارم که زدمو باید بزنم

از بس درد کشیدم دارم میمیرم

واسم دعا کنید

اگه نمردم بهتون سر میزنم

 

| ۱۳٩٠/٩/٧ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

4شنبه که دبیرستان کلاس داشتم رفتمو 1:30 شووری اومد دنبالم

ناهار ماکارونی پزیدم که هیییی وایییی من خیلی مایه ماکارونی زیاد شده بود و خودم که نخوردم

بیچاره شووری مجبور شد بخروه بی شکایت

بعدش من خوابیدم و شووری رفت بیرون

بین خواب و بیداری کتاب (دزیره )رو میخوندم که درباره زندگی ناپلئون هست از زبون  دزیره که یه روزایی عاشق و معشوق بودن

حدود 6 ساله که میخوام بخونمش اما درسام نمیذاشت

تا الان

خیلی باحاله

من اصولا کتابای تاریخی رو خیلی میدوستم

8 شووری اومد و رفتیم خونه مامی و یه سری هم خونه خواهر.شو بزرگی

که شووری اونجا کتلت خوردن  و منم که بازم سرماخوردم خواهر.شو واسم شیر آورد

5شنبه:

چند وقته دلم شیر برنج میخواست که واسه صبحونه پزیده بودم و شووری که نخورد

خودم خوردم و حال فرمودم

رفتم دکتر و بهم آمپول داد

داروهامو گرفتمو یه سر رفتم خونه مامی پیش نینی خواهری

12:30 اومدم خونه

واسه ناهار هم که از شب قبل مرغ رو گذاشته بودم تو آبلیمو و پیاز و نمک و زعفرون

گذاشتم تو فر و پلو رو هم دم دادم

شووری اومد و آمپولمو زد

ناهار عالی شده بود به جبران دیروزش

شووری رفت مراسم ختم یه فامیلشون

منم آماده شدم واسه حنا بندون دختر عمو شوشو که:

خواهر.شو بزرگی زنگیده که نریا چون دایی اون جاریم تو یه شهر دیگه 3 روز پیش فوت شده

و به احترامشون نرو

منم گفتم چشم

اما خواهر شو کوچیکی میره چون اون 2 سال از من کوچیکتره و واجب نیست از الان واسه کسی عزا نگه داره

این شانس تخمی من

عروسی امشبم پرید

دیشب هم رفتیم خونه مامی چون آش سبزی شیرازی پزیده بودن و خوردیم

راستی منم 2 تا کیک گردو نسکافه رو از وبلاگ رویا جون برداشتم و پزیدم واسه مامی اینا هم بردم که خیلی دوست داشتن

دیشب تا حالا همه از دوستام و مامی اینا و... بهم تولدمو تبریک گفتن

ولی شووری یادش رفته برای اولین بار بعد از 6 سال

دیشب تا حالا اعصابم خیلی خراب شده و مثل همیشه کمر درد شدم

آخه دوباره پدر شو اومدن و یه حرفایی بهم زدن که دارم دیونه میشم

فکر میکنن من حمالشونم

هر و قت کاری دارن میان دنبال من

کلی از دیروز گریه کردم

دیشب هم تا 8:30 امروز پلک رو هم نذاشتم.

صبح   هم والیبال رو دیدمو کلی کیف کردم

واقعا شیر مادراشون حلالشون

بعد هم حلیم نذری که مادرشو خواهری اورده بود رو دادم شووری خورد و واسه 2 روز رفت شیفت

منم خوابیدم تا 2

الان هم ناهار نخوردم و میلی هم به غذا ندارم

شبی هم تولد پسر خواهر گلمه البته هفته پیش بود و به خاطر خواهریم که تهران بود عقب انداختن

برم کم کم آماده شم مامی اینارو ببرم خونه اونا

اولیت تولدمه که شووری یادش رفته خیلی بهم برخورده

ولی ولش

 

| ۱۳٩٠/٩/٤ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com