خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

پست ثابت به مدت هفت روز

 

دوست
عزیزم آذی

وقتی
شنیدم که جواب آزمایش ها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی
ناراحت شدم.این تنها کاری است که از دستان ناتوانم بر می آید.من و هر خواننده این
متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او دوباره سلامتش را
بدست آورد.

هر
دعا اهدای یک سلول سالم

درخواست صمیمانه : لطفا این متن را
عینا یا به سلیقه ی خودتان برای مدت هفت روز به عنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار
دهید ..

این زنجیره میتواند به معجزه تبدیل
شود...

| ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

امروز صبح دبیرستان کلاس دداشتم و بعدش رفتم جشن فارغ التحصیلی بچه های پیش دانشگاهی

یه آن دلم وحشتناک گرفت

اتفاقا یکی از معلمای دوره پیش من هم بود و میگفت همیشه یاد جشن شما میافتم

دلم واسه اون روزایی که گذشت تنگ شده بود

از اول تا آخرش تو فکر بودم

2 که اومدم خونه یه راست لباسامو کندمو رفتم رو تخت

کمی چاوشی گوش دادمو و خوابیدم

خواب دیدم برگشتم به اون دوران

به عشق دیرینه ام نزدیک شدم......

 


ادامه مطلب
| ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |



پسرها : 



۱ - با ماشین میرن سراغ بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
۲- کارت رو داخل دستگاه میذارن
۳- کد رمز رو میزنن و مبلغ درخواستی رو وارد میکنن
۴- پول و کارت رو میگیرن و میرن

دخترها :

۱- با ماشین میرن دم بانک
۲- توی آینه آرایششون رو چک میکنن
۳- به خودشون عطر میزنن
۴- احتمالا" موهاشون رو هم چک میکنن
۵- توی پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن
۶- توی پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن
۷- بلاخره ماشین رو پارک میکنن و میرن دم دستگاه عابر بانک
۸- توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن
۹- کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه
۱۰- کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون
۱۱- دنبال کارت عابر بانکشون میگردن
۱۲- کارت رو وارد دستگاه میکنن
۱۳- توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یادداشت کردن میگردن
۱۴- کد رمز رو وارد میکنن
۱۵- ۲ دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن
۱۶- کنسل میکنن
۱۷- دوباره کد رمز رو میزنن
۱۸- کنسل میکنن
۱۹- به دوست پسرشون زنگ میزنن که طریقهء وارد کردن کد صحیح رو براشون بگه
۲۰- مبلغ درخواستی رو میزنن
۲۱- دستگاه ارور (خطا) میده
۲۲- مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن
۲۳- دستگاه خطا میده
۲۴- بیشترین مبلغ ممکن رو درخواست میکنن
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس روی هم میذارن
۲۶- پول رو میگیرن
۲۷- برمیگردن به ماشین
۲۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۲۹- توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن
۳۰- استارت میزنن
۳۱- پنجاه متر میرن جلو
۳۲- ماشین رو نگه میدارن
۳۳- دوباره برمیگردن جلوی بانک
۳۴- از ماشین پیاده میشن
۳۵- کارتشون رو از توی دستگاه عابر بانک برمیدارن
۳۶- سوار ماشین میشن
۳۷- کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده
۳۸- آرایششون رو توی آینه چک میکنن
۳۹- احتمالا یه نگاهی هم به موهاشون میندازن
۴۰- راه میفتن و میندازن توی خیابون اشتباه
۴۱- برمیگردن
۴۲- میندازن توی خیابون درست
۴۳- پنج کیلومتر میرن جلو
۴۴- ترمز دستی رو آزاد میکنن ( میگم چرا انقدر یواش میره ها )
۴۵- به حرکت ادامه میدن

| ۱۳٩۱/۱/٢٩ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیشب زودتر خوابیدم

صبح شووری بیرون کار داشت منم گفتم زود پاشم

چون خواهرشووری رفته مسافرت(ماموریت) به شوورش و بچه هاش گفتم ناهار با پدرشووری بیان خونمون

قرمه سببزی ام آماده است و ماهی رو مرینیت کردم که بعدا سرخش کنم

خونه رو هم کامل گردگیری و جارو کشیدم

الان هم میخوام کم کم برنج رو بذارم

1- این روزا روابط با شووری خیلی باحال شده

خیلی دوستش دارم هر 2 تامون لذت میبریم از زندگی

البته اگه پاچه گیری من دوباره شروع نشه

2-دلم میخواست یه حیاط  داشتیم هرچند کوچولو و هر روز کلی تو حیاط بگردم واسه خودم

3- دارم فکر میکنم یعنی فردا کی مهمونمه؟؟؟؟؟/

| ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

ای جونم من برگشتم

واستون بگم که بالاخره 5 شنبه قرار شد برم امتحان بدم

باید میرفتم مرکز استان

ولی شووری بهونه آورد که نمیتونه منو ببره و من بااتوبوس رفتم و امتحان رو جمعه دادم که هیچی هم یادم نبود

دیشب هم با خواهرشووری اومدم

امروز هم پدرشووری و برادرشووری ناهار خونه ما بودن چون زن پدرشوهرم رفته مسافرت

اول گفتم دعوتشون نمیکنم/چون هروقت شووری نیست اصلا یادی از من نمیکنن و نمیگن خرت به چند من

ولی بازم اون اخلاقم کار دستم دادو پریدم و ناهار رو آماده کردم

اصلا به نظرم آدم نباید این چیزارو ملاک بذاره

و واسه مهربونی نباید کنتور انداخت

| ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

بگم دوباره چم شده؟

بگم؟

سرماخوردم با گلو درد فراوون

دلم میخواد بدونم بعد از این سرماخوردگی خداجون برام چی کنار گذاشته؟

صبح قبل اینکه برم یونی /گفتم برنجم رو خیس کنم که بعدش راحت باشم

وقتی اومدم در ظرف برنج رو بذارم .کل برنجا برگشت رو زمین

دیگه دوباره برنج برداشتم و خیس کردم و رفتم

امروز یونی کلاس داشتم خدا میدونه به چه فلاکتی درس دادم و بعدش اومدم خونه

خورشت قیمه رو گذاشتم بپزه

برنجارو هم جمع کردم

گاز رو هم حسابی برق انداختم

خورشت که پخت اومدم از تو دیگ زودپز بریزم تو قابلمه که قابلمه برگشت رو گاز

دیگه این سر من بود که میخورد به درو دیوار خونه

کلن بعضی روزا از اولش این خرابکاریها با منه

یه کم خوابیدم و الان میخوام برم کارت آزمون دکترا رو پرینت بگیرم

چقدر هم خوندم

شاید هم نرم امتحان بدم

 

| ۱۳٩۱/۱/٢۳ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

به خدا دیگه روم نمیشه بنالم

تازه دیروز یه کم حالم خوب شده بود و روبه راه بودم که داشتم از در دستشویی می اومدم بیرون خوردم زمین و زانو ام خورد به لبه در اونم در آلومینیومی

دیگه نفسم بند اومده بود و از دیشب تا حالا هم نه میتونم بشینم و نه پاشم

امروز هم 1 ساعتی هست که به زور نشستم پای پایان نامه بلکه اصلاحیاتشو تموم کنم

چون از طرف ستاد نانو  تشویقی یک و دویست میدن و ماهم که همیشه محتاج پولیم

دیگه خدا بخواد دارم کنار میام با این مسأله که شاید تابستون امسال هم نریم خونه خودمون

چون هنوز هیچ کاری پیش نرفته

بازم خدارو شکر

خدا کنه همینجوری بگذره  و بدتر از اینا پیش نیاد

| ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

به دعاهاتون نیاز دارم به

خاطر یه مشکل بزرگ.

تورو خدا برای یکی از نزدیکام دعا کنین

بدجوری آبروش در خطرهه .

اگه خدا فرجی نکنه زندگیشون داغون میشه

امروز خیلی استرس داشتیم

فردا خیلی چیزا تغییر میکنه

خدایا به خیر بگذرون

| ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیشب مامی اینا اومدن دیدنم و میخواستن به زور منو ببرن خونشون ولی من نرفتم

شووری بعد از رفتنشون رفت بیرون پیش دوستاش باشگاه

12 بود که بهم زنگید که واست شام چی بگیرم؟

منم گفتم هیچی

میدونست چند وقته دلم همبرگر میخواست

وقتی اومد به زور بلندم کرد و رو تخت با هم خوردیم و بدون هیچ حرفی آشتی کردیم

همیشه همین جوره یا من باید منت کشی کنم یا الکی آشتی میکنیم

از دییشب نصفه شب که رحمم تیر کشید و از خواب پریدم دایم اینجور میشم که جیغم بلند میشه و اصلا نمیتونم بشینم

حتی واسه دستشویی رفتن مشکل دارم

دیگه این مدلشو ندیده بودیما

امشب برادرشو اومده پیشم که فردا چک دارم میشه بهم پول قرض بدین؟

شووری گفته بود شاید خانمم داشته باشه ولی من ندارم

منم خندیدم و گفتم طرف حسابم کیه؟

گفت خودم سر ماه میدم بهت

حالا قراره فردا بیاد بگیره چون حالم خوب نیست خودم بیرون نمیرم

الان خوشحالم ب 2 دلیل

1- اتمام حجت واسه برگردوندن پول(چون هیچ وقت روم نمیشد بگم)

2- به برادر شو کمک کردم و عذاب وجدان ندارم

غداهای شووری داره رو گاز میپزه چون فردا میره برای 3 روز سر کار

پلو و مرغ گذاشتم و کتلت و یه عالمه ترشی و سبزی و گوجه و....

واقعا راست میگن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن

| ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

3 روزه که ما باهم سر سنگینیم

پریشب یه دعوای اساسی کردیم

بهش گفته بودم که من نزدیک پ که میشه پاچه گیر میشم ولی مراعات نمیکنه

این دفعه خیلی دعوا بالا گرفتو نه دیروز و نه امروز هیچ غذایی تو خونمون خورده نشده

دیشب هم نیمه شب از درد دل و کمر به گریه افتادم و صدای شووری زدم

ولی گفت خوب چکار کنم؟؟>

منم کلی گریه کردمو به زور شیاف کمی آروم شدم

آقا 3 بعد از ظهر میگه پاشو بریم دکتر

حالا من کی دلم درد میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟5 صبح تا 11 که امونم رو بریده بود

منم لج کردمو نرفتم

الان هم هنوز قهریم

اصلا منطق نداره و دایم میگه باید صبر کنی تا کم کم پول بیاد دستم و خونه رو بسازم یا بابات کمک کنه

باورتون نمیشه من خسته شدم از بس نتونستم مهمونی بگیرم و.............

تازه بهم میگه تو که هر روز ننه بابات تلپن اینجا

به خدا این ماییم که هر روز اونجاییم

طاقتم تموم شده

کلی نفرین کردم

 

راستی من دیشب بالاخره به خودم کمی احترام گذاشتم

دیشب برادرشو با زنش از مشهد رسیدن و خونه پدرشو کلی شام پزوندن و ما رفتیم دیدنشون که شام نگهمون داشتن

منم اول تا آخر فقط یه دیس برنج آوردم سر سفره و بس

وقت ظرفشستن خواهرشوها نشسته بودن 

جاری گفت شما برید کنار من کمک میدم

البته تعارفی

و فکر نمیکرد که من برم

منم سنگین اومدم نشستم پای تی وی

همشون دهه باز مونده نگاهم میکردن و مجبور شدن ظرفارو بشورن و خشک کنن

خواهرشو بزرگی هم سفره رو پاک میکرد فکر میکرد من ازش بگیرم

ولی نمیدونستن سال 91 سال عوض شدن منه

 

| ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

اه حالم بهم خورد از دست این پرشین

دیشب 3 بار نوشتمو هی قورتشون داد

دیروز بعد از  ظهر رفتم خونه دوستم که زایمان کرده بود

یه دخمل داشت ا

خونه بزرگ و همه امکانات و نینی

زندگی آرومی داره و داشته

خیلی دلم آرامش زندگیشو میخواد

دیشب هم رفتم خونه پدرشو

مثل اینکه خواهرشوها از مسافرتاشون تشریف فرما شدن

به همین خاطر دیروز شووری از سر کار بهم تاکیید کردن که برم دیدنشون

منم نرفتم

گفتم مگه مسافرت بودن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیشخند

میخوام مثل کار خودشون رو تکرار کنم

البته امروز حتما شوهری افسار منو میگیره و به زور میبردم

فقط به برادرشووری اینا زنگیدم و وقتی اومدن میرم دیدنشون چون ازم خداحافظی کرده بودن

چند روزه خدارو شکر صبحا زودتر از خواب بیدار میشم

انگار دیگه خوابم به آخر جیره اش رسیده

یه کمک میخوام

کسی ماشین ظرفشویی مجیک داره؟کارش خوبه؟حدودا قیمتش چنده؟؟؟؟/////

یه کم پول دارم میخوام بخرم .....

ممنون میشم کمکم کنین

فعلا بای

| ۱۳٩۱/۱/۱٦ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

روزهای پریشانی و سگی من در حال گذران هستن

حالم خوب که نشده هی رو به بدیه

جمعه شب قراره داداشی رو پاگشا کنم

ولی اصلا حال کار کردن ندارم

خئا میدونه چمه

پاچه میگیرم در حد المپیک

خونه مامی هم نیم ساعتی رفتم بدتر شدم اوناهم صداشون در اومد

دلم مسافرت میخواد ولی با شرایط مالی و کاری شووری نمیشه

دلم زیارت امام رضا رو میخواد

دیشب به حدی تنها گریه کردم که امروز که شووری اومد از چشمام فهمید

افسردگی داره منو به جنون میکشه

خدایا کمکم کن

| ۱۳٩۱/۱/٩ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

اصلا حالم درست و درمون نیست

هی به خودم امید میدم که سال 91 خیلی سال خوبی میشه واسه من

ولی افاقه نمیکنه

همچی در هم و برهمه

فصل بهار رو فقط واسه چند روز دوست دارم و نه بیشتر

این چند روز شووری بیشترش سر کار بود و من تو خونه

همه اطرافیان رفتن مسافرت و فقط ماییم که خونه موندیم

حالم خیلی گرفته اس

امروز عصری دوست دوره دبیرستانم اومد خونمون و کلی باهم حرفیدیم و الان من تنهام و میخوام برم یه سر و سامونی به شام بدم و بخورم

میدونید که بازم تنهام

| ۱۳٩۱/۱/۸ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

عید همه مبارک

امروز صبح شووری رفت سر کار و منم پاشدم و وحشتناک به خودم رسیدمو رفتم بالا خونه پدر شو

سال تحویل اونجا بودم و بع رفتیم خونه پدر بزرگ شووری

تا 3 اونجا بودیم و بعد رفتم خونه بابا

تا 10 شب اونجا موندمو بعد اومدم خونه پدرشووری و 12 هم اومدم پایین

کلن بد نبود

راستی یادتونه گفتم میخوام تغییر کنم؟

امروز تو خونه پدر شو  و مادربزرگ شووری که به خاطر فوت پدربزرگش شلوغ بود

اصلا از جام تکون نخوردمو فقط مثل خودشون رفتار کردم و خیلی بهم حال داد که راحت دارم با این موضوع کنار میام و اولین گام رو برداشتم

امروز حس کردم که واقعا ارزشم بیش از اینا بود و چه خل بودم که خودمو کرده بودم کلفتشون

بازهم همین گونه می رفتاریم

برم بخوابم که فردا شوور یم میاد و تازه عید ما شروع میشه

 

| ۱۳٩۱/۱/٢ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com