خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

لعنت به این شانسم

دیگه قاطی کردم حسابی

کار شووری جوریه که 24 ساعت باید سر کار باشه و 48 ساعت تو خونه

البته از نظر قانون کار و ...

امروز اومدن نیروهارو جابجا کردن و اونو منتقل کردن به یه جایی که حدودا 100 کیلومتر از خونمون دورتره

اونم 24 ساعت سر کار و 24 ساعت خونه

یعنی 15 روز از ماه رو سرکاره

دلیلشون: کمبود نیروه

نه که آدم بیکار تو این کشور نیست

حالم داره بهم میخوره

از همه چیز

کارم شده عر زدن

دیگه حوصله هیچی رو ندارم

بجای اینکه شرایط بهتر بشه هی داره بدتر میشه

خسته ام حسابی

خوب داره مملکتمون پیشرفت میکنه

واقعا حیف جهان سومی که به ما بگن

جهان دهمی هم کممونه

 

| ۱۳٩۱/٤/۳۱ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیروز بعد از کلی آزمایش و سونو دکترم فرمودن:آزمایش اولم اشتباه بوده و من حامله نبودم

به همین راحتی

البته خودم که با اینکه خیلی جا خوردم ولی خیلی ناراحت نشدم

ولی به وضوح میبینم که شووری ناراحت شد

خونواده شووری چه خاله هاش و چه خواهر شو ها همه ناراحت شده

از دست حرفای اقوام دارم جون میکنم

چند جا شنیدم که گفتن باردار نمیشه و اینا همش بازیه

ناراحتم و کلافه

| ۱۳٩۱/٤/٢٩ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

هنوز تو استراحتم و خدارو شکر هنوز از خونریزی خبری نیس

چون دکتر بهم گفته بود اگه خارج رحم باشه با پارگی لوله رحم همراهه و خونریزی شدید داخلی

که اگه بهش اعتنا نکنی ظرف 3 ساعت منجر ب فوت میشه

هر روز با دلهره خونریزی از خواب بیدار میشم و به شب میرسونم

تا امروز صبح خواهری پیشم بود و کارامو میکرد

از دیشب هم بچه خواهر شوهری اومده اینجا

چون داداشش تو بیمارستانه و مامانش نیس

ظهری هم که گفتم ناهار دم دستی میپزم

پدر شوهرم تشریف فرما شدن اینجا و موندن

میخواستم دیوار رو گاز بگیرم از بس جرم گرفته بود

سرویس 12 میلیونیشون واس اونای دیگس و حمالیش واس من

دیگه ناهار رو دادم خوردن که شوهر خواهرشو هم اومد

خواهر شو وقتی فهمیده بود زنگیده بود ب شووری که اصلا نذار خانمت کاری کنه

ولی مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه حالم داره بهم میخوره

اگه اینجا نمیشستیم که اینجوری نمیشد

افتادم در کوتشون(سوراخ) و شدم حمالشون

هر چی نگم سنگینترم

| ۱۳٩۱/٤/٢٦ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

4 شنبه رفتم دکتر

ولی سونو اصلا حاملگی رو نشون نداد

دکترم که خیلی معروفه و حاذقه بهم گفت احتمال داره یا حاملگیت خارجه رحمه و یا اصلا حاملگی نباشه

یه کیست هم تو سونو دیده شد

خیلی ناراحتم از بابت اینکه یه وقت خارج رحم...

الان هم استراحت مطلقم که اگه یه وقت خارج رحم هست به لوله های رحمم کمتر آسیب برسونه

دیروز هم عروسی پسر عموم بود

همونی که خواستگارم بود...

ولی من فقط نشستم و نتونستم جم بخورم

برام دعا کنین

دارم از غصه میمیرم

| ۱۳٩۱/٤/٢٤ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

ممنونم گلای مهربونم

اینهمه به یادمین؟؟؟؟؟؟

خوبم و روزا داره میگذره

5 شنبه ای رفتیم مرکز استان(یزد)عقد پسر خاله شووری

جدا از اینکه هیچکی باورش نمیشد من باردار باشم

همه شوکه شده بودن و بهم تبریک میگفتن

 

هی بهم میگفتن پاشو بیا وسط

منم میگفتم نمیتونم

اونا:چرا؟ نکنه خبریه؟

من:آرهلبخند

اونا: برو خالی بندخنده

من:جدی میگم

اونا: قسم بخور

بالاخره کلی قسم میخوردم تا باورشون میشد

چون من خیلی وقتا بچه های فامیل رو میذاشتم سر کار بابت بچه دارشدنمون

کلی هم برام تو عروسی هورا میکشیدن  و واسم میخوندن که مامان بچه باید برقصه و ...

چون من با بچه های قوم و خویش شووری خیلی جورم چه دختر و چه پسر کلی باهام راحتن

خواهر شووریا هر دوشون خیلی هوامو داشتن و کلی بهم میرسن تو این روزا و تو عروسی

بالاخره امتحانای یونی امروز تموم شد و من راحت شدم از اینهمه مراقب بودن

این روزای آخر خیلی بهم فشار میاومد

کلی لاغر شدم ولی از الان صورتم داره پوف میکنه

ویارم شدید نیس ولی کمر درد و دل درد و بی اشتهایی داره میکشدم

شووری خیلی هوامو داره و این خیلی کیف میده که به آدم جوری میرسن که با همیشه فرق میکرده

من که از نینی دار شدن بدم میاومد خیلی الان باهاش حال میکنم

واقعا باورم نمیشد این که می.فتن مهرش به دل آدم میاوفته یعنی چی...

سعی میکنم شیر و خرما و مغزیجات رو زیادتر بخورم همینطور میوه و سبزی

دیگه چی بخورم؟

 

| ۱۳٩۱/٤/۱۸ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

به قول دکنر کپی

ممنون و ماچ برای همه شما مهربونا

واقعا ممنونم بابت تبریکا

دیشب حدودا 1 ساعت بیشتر نخوابیدم از صبح هم یونی بودم و عصری هم 2 ساعتی خوابیدم

شووری سر کاره و من تنهام

دوست دارم خونه خودمون باشم و فقط ناهار خونه مامی رفتم که اونم 5 قاشق بیشتر برنج نخوردم

خیلی حالت تهوع اذیت میکنه

خسته میشم زیاد ولی برام جالبه

منی که اینهمه با نینی دار شدن مشکل داشتمو بچه دوست نداشتم الان یه حس خوب دارم

میگم که اونایی که مثلل من هستن و بچه دوست ندارن بدونن که جالبه

اصلا هم اون چیزی نیست که ما فکر میکنیم بده و ...

خیلی دلچسبه

همه هم انگار منتظر نبنب ما بودن

از دیشب که خواهرشو

فهمیده امروز هی اسمس تبریک میاد و هی گوشی من میزنگه

از همه جالبتر جاری بود که خیلی اظهار خوشحالی کرد

خدا به همه این حس رو بچشونه ایشالا

 

| ۱۳٩۱/٤/۱٢ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

| ۱۳٩۱/٤/۱٢ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

5 شنبه شب با شووری رفتیم بیرون

10 شووری اومد و من که فلافل درست کرده بودم 4 تا ساندویچ درستیدم و با فلاسک چایی و تجهیزات رفتیم بیرون

تو پارک نشستیم و برای بار دوم که تو این 6 سال بی نظیره(آمار تنها بودنمون رو گفتما)

شام رو خوردیمو کمی نشستیم بعد هم پیاده روی کردیم

تو این پیاده رویی مون یه چیزی دیدم که هنوز بعد از چند روز هنوز رو مخمه

داشتیم قدم میزدیم که دیدم یه مرد با پسر کوچولوش که حدودا 6 سالی داشت روی یه نیمکت نشستن و دارن ساندویچ میخورن

کمی که دقت کردم دیدم یه دونه ساندویچ دارن با یه دوغ کوچولو

یه بار پدره گاز میزد و یه بار هم پسر کوچولوه

داشتم دیونه میشدم

به شووری گفتم کاش میشد کمکشون میکردیم که شووری گفت نه الان جلو بچه اصلا خوب نیست

بمیرم برای این قشرا که خدا میدونه چه زجری میکشن این باباهایی که کمی اوضاع مالیشون خرابه

خدایا کمک همه بابا مامانا کن که یه وقت جلو بچه هاشون کم نیارن

فکر میکنین تو پست بعدی چی میتعریفم؟

هان؟

| ۱۳٩۱/٤/۱٠ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

یه ربع پیش یکی از بچه هایی که قبلا با هم آشنا بودیم و قبلا با هم کار کرده بودیم بهم زنگید

مثل اینکه یه مرکز خیریه راه انداختن و قراره کلاسهای درسی رو از ابتدایی داشته باشن تا پیش دانشگاهی

بهم گفتن که فردا برم موسسه شون

خوشحال شدم که بالاخره قراره یه کار مثبت از دستم بر بیاد و اگه بشه تو این راه کمکشون باشم

و این خیلی هم برای خودمم خوب هست

جالبیش هم اینه که همه بچه هایی که اونجا جمع شدن همسنیم و جوون

همه هم مذکر هستن و فقط من خانمم فعلا

ایشالا هر چی خیره پیش بیاد

| ۱۳٩۱/٤/٦ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

امروز و این روزا خیلی زود داره میگذره

این روزا حالم زیاد خوب نیست

بیشتر اوقات کمر درد دارم

از این چیزا که بگذریم خدارو شکر داره روزا بدون گرفتاری میگذره

هر چند که چک و بی پولی و بدهکاری همچنان یقه مارو چسبیده و ول کن ماجرا نیست

امروز خواهر شوهری زنگیده که طرحی هست برای حفظ جزع 30 قران

میخوای بیایی؟

منم نذر کردم که کارم واسه هیت علمی درست بشه و گفتم میام

بلکه برکت قران یه تکونی به زندگیمون بده

خواهری زنگید که فردا میاد از تهران

حسابی دلم واس نینی خوشکلش تنگ شده

خوشحال شدم

هفته دیگه عروسی پسر عمو هست و من هنوز لباس ندارم

خیاطم هم حامله است و گفته نه

حالا دست من مونده تو پوست گردو

| ۱۳٩۱/٤/٤ | ٦:٥٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیروز با شووری سر یه مسله کوچیک بحث کردیم

خیلی ازش دلخورم

تو این چند سال اصلا اینجور حرفایی رو بهم نزده بود

امروز آشتی کردیم بدون هیچ حرفی

آبگوشت گذاشتم از صبح

الان هم حسابی جا افتاده

این روزا حسابی حالم گرفته است

نمیدونم چمه

تصمیماتی گرفتم در نحوه برخوردم

حتی با شووری

الان بعد از اینهمه سال دارم میبینم هرچی روابط آدم محدود تر باشه هم خودش راحت تره و هم دیگرون بیشتر احترامش میذارن

دیگه نمیخوام هر چی تو دلمه واسه کسی بگم که بعدا بشه یه پتک واسه مواقع دعوا

حتی ب شووری

دیگه از این به بعد با یه نحوه دیگه رفتار میکنم

| ۱۳٩۱/٤/٢ | ٢:٢۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩۱/٤/۱ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com