خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خودمم نمیدونم این روزا چمه؟

ناجور از دست به قول اطلسی جون (قوم الضالمین) بهم ریخته ام

5 شنبه بابایی اینا و خواهری و زنداداشم رو دعوتیدم خونمون واس شام

اما ظهر خواهر شو بزرگی زنگید که جشن سیسمونیه خواهر شو کوچیکست شب

منم گفتم مهمون دارم

اما گفت بیا و زود برگرد

مامان هم دعوت بود

رفتیم و اومدیم

باورم نمیشد اینهمه چس کلاس رو

به قول خرم انگار شاهزاده میاید

از خواهر شو بزرگی  و کوچیکی و مادرشوهرش چه قیافه ای گرفتن واس من

هی هم میگفتن ببین شاید هوست کنه

منم هی خودمو خوردم

پدر شوهر گرامی که همیشه واس ما کاسه گدایی دست گرفته سنگ تموم گذاشتن واسه دخترشون

تازه دیروز شووری گفت :بابام گفته واسش وام بگیرم

منم داغ کردم و کلی هوار(واس بار اول) که کسی که نمیتونه نکنه اینکارا رو...........

خیلی اعصابم خورده..........

برمیگردم

| ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

به به

چه زود میگذره

امروز 4 امین سالگرد عروسیمونه

و بازم علی موندو حوضش

بلهههههههههه شووری نیست و مثل 2 سال قبل بازم من تنهام و خونه و دل درد خاله جان و با طعم شیاف

| ۱۳٩۱/۸/٢٤ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیر زمانی است که نیاندیشیده ام/نه اینکه نخواهم

بارها خواسته ام اما در برابرش سخت جبهه گرفته ام

نخواسته ام بهش فکر کنم بلکه کمی راحتتر با این زندگی و و بدبختیام بسازم

اون چیزی که خیلی وقته خودمو گول زدم و بهش فکر نکردم چیز خاصی نیس

خوشبختیه

بلههههههههه همین یه کلمه که میتونه آبی باشه رو آتش برام

دیگه بریدم

از همه چیز و همه کس

دیگه دلم نمیخواد نقش یه آدم خوشبخت رو بازی کنم که هم خونواده ام دل خوش باشن و هم خود احمقم

هر وقت به این فکر میکنم که چطور جونی ام گذشت و اونم اینجا دیونه میشم

دیگه تحملی برام نمونده

سلولهای مغزم در حال مرگن

قلبم در حال پوکیدنه

گلوم میسوزه و بدنم میلرزه

اما هنوز زنده ام

زنده و محکوم به تحمل اینهمه سختی و تحقیر

کاش یه خواب بود این زندگی نکبتبار من

4 سال زندگی اونم تو تنهایی مطلق در خونه ای که همه رفت و آمدم کنترل میشه خیلی سخته

هر شب تنها 

هر روز تنها

تحمل اینا نشدنی نیس اما....

زمانی برام نشدنی شده که هیچکس درکم نمیکنه

شریکی که حداقل وظیفه اش اینه شونه خالی کرده

خیلی وقته که به حرفای دلم توجهی نمیکنه

هر وقت بهش گفتم دیگه تحمل اینجا برام سخته(اونم بخدا بیشتر از انگشتای دستم نیست)

میگه چاره ای نیس

باید صبر کنی

جدیدا هم که شروع میکنه به سر و صدا

دست پیش رو میگیره که پس نیافته

استدلالش:

اعصابم ضعیف شده و تحمل ندارم این چیزا رو به من نگو

پس من که یه زنم چی؟

من چه گناهی کردم؟

خسته شدم به معنای واقعی

از بی همزبونی

از اینهمه بی مروتی

از اینهمه صبر کردن الکی

 

کاش قلبم از حرکت میایستاد

 

| ۱۳٩۱/۸/٢۳ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیگه خودمم موندم تو کار این گلوم

2 هفته ای هست که وحشتناک درد میکنه

از بس پیش دکتر رفتم دیگه خودمم کلافه شدم

از چند روز پیش صدام به کلی گرفت و دکتر گفته اصلا صحبت نکنم

منم چند تا کلاسم رو کنسل کردم و با آمپولای متفاوت خوب شدم

تا امروز عصری که از خواب پاشدم دیدم دوباره تشریفشون رو آوردن

خدایا نکنه سرطان دارم؟

بازم امروز و دیروز و فردا تنهام

چه میشه کرد باید ساخت با این دنیا و زندگی

| ۱۳٩۱/۸/٢۱ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

هی گاهی وقتا حالم بد جوری عوض میشه

نمیدونم بعد از این پست چی درموردم فکر میکنین

البته خودمم بعدا احتمالا شوکه بشم از این پستم

امروز حدودای 4 بود که تازه از خواب پاشده بودم داشتم کانالای تی وی رو عوض میکردم و به این فکر میکردم که فردا شووری میاد

اولش خوشحال شدم

ولی بعدش یادم افتاد که چه سود؟

2 روز هست و دوباره میره

داشتم فکر میکردم چرا بیاد؟

کاش یا کلن میاومد میموند و یا اینکه خیلی کمتر بیاد و بره

چون تا میام به بودنش عادت کنم باید بره و اصلا تمام مدت موندنش تو خونه با فکر به اینکه فردا میره کوفتم میشه

خودمم خسته شدم از دست خودم و زندگیم

فکر نکنین دیونه ام

نه دیگه از بس تنها بودم برام سخته که تنهایم رو با کسی شریک بشم

بچه هایی که زندگیشون مثل منه میفهمن چی میگم

| ۱۳٩۱/۸/۱٧ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

اه حالم داره از این شهر و کشورم بهم میخوره

دیگه اصلا احساس امنیت و ارامش نمیکنم

این 2 و 3 روزه فقط از استرس مردم و زنده شدم

نه من که کل خونواده ام

جمعه عروسی برادر جاری بود

شنبه هم پاتختی

منو خواهری و جاری بزرگه و خواهرشووری رفتیم و 6 بود که برگشتیم اونم با ماشین خواهری(یه زانتیا سورمه ای)

فقط شانس اوردیم که خواهرشووری که 8 ماهشه با شوورش رفت وگرنه خاک بر سرمون میشد

تو مسیرمون یه 405 جلومون دایم تیک آف میزد و ترمز ناگهانی

دیونه کرد منو

چند جا هم پیچید جلو من که نذاره من بریدگی هارو دور بزنم

تا رفتیم کوچه جاری

از تو آیینه دیدم داره سره  کوچه زاغ مارو چوب میزنه

خیالم راحت شد که پشت سرمون نیومد

کوچه جاری اینا جوریه که اصلا نمیشه دور زد داخلش

و باید یا دنده عقب اومد و یا اینکه بریم از تو یه کوچه دیگه خارج شیم

یه کوچه خیلی پیچ در پیچ

من براهم ادامه دادم

تا رسیدم به یه 2 راهی

دیدم یه ماشین پیچید و مسیر رو بست

خودشون بودن 4 تا نره غول

حالا از وقتی جاری پیاده شده بود خواهری با 110 تماس گرفته بود و داشت شماره ماشین رو میداد که ما دیدیمشون

خواهری جیغ میزد که دارن میان تو ماشینشون

ولی تازه 110 میگه شماره رو یه باره دیگه بدینپیاده شدن و اومدن طرفمون

من قفل ماشین رو هم نمیتونستم پیدا کنم از بس هول کرده بودم

اونوقت هرکی منو میبینه میگه ای بابا ازت بعیده

یه سنگی آجری میزئی تو شیشه ماشینشون(اینو خانوما میگن)

بابام هم هی میگه چرا باهام تماس نگرفتی

هیچکی نمیفهمه یهویی 4 تا پسر بیان جلو آدم رو بگیرن اجر کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟قفل رو پیدا نمکردم آجر و تماس دیگه کجا بود؟

(حالا داشته باشیم من بار اولم بود پشت این ماشین نشسته بودم)

2 قدم مونده بودن بهمون

خواهری داد زد دنده عقب بگیر یا بزن بهشون برو

سریع زدم دنده عقب و با سرعت زیاد اومدم عقب

تا اونا برگردن تو ماشینشون من خودمو رسوندم به خ اصلی

همه اون کوچه رو با جیغ دنده عقب اومدم

خدایش شانس اوردم به کسی نزدیم

تو خیابون اصلی هم پشت سرمون بودن (110 کجا بود؟)

تا خودمون رو برسونیم خونه بابام خواهری گریه میکرد و من داد میزدم خدایا کمکم کن

تا رسیدم دم خونه دیدم داداشی با دوستش دارن میان

داد زدم ببین اینا کین؟

تا اونا داداشم رو دیدن سریع رفتن

هر چی گشتن پیداشون نکردن تا اینکه شوور خواهری اومد گفت بشینین تو ماشین و دور بزنین

خودشم عقب ماشین خوابید

2 ساعتی چرخیدیم

برگشتیم همون کوچه

ماشینشون کنار کوچه پارک شده بود

وایسادم

شیشه رو دادم پایین

یکیشون پیاده شد و اومد طرفم

شوور خواهری هم پیاده شد و شروع کرد به کتک کاری و فحش

داداشی هم با دوستاشو 110 رسیدن

(رفته بودن 110 رو آوردن/عروس کشون بوده)

دیگه تا 10 شب کلانتری و شکایت و بازجویی

اونم تو شبی که مامی پسر عموم رو پاگشا کرده بود

اون شب فقط راننده باز داشت شد

دیروز هم دادگاه و ...

جالبه تو دادگاه داداشش که باهاش بوده(2 تاشون داداش بودن 1 شوهر خواهرشون 1 هم دوستشون)

بهم میگه دوست داریم تو خیابون بچرخیم کور شین شما پشت ماشین نشینین

زن رو چه به زانتیا

منم گفتم تو غلط میکنی

حالا نشونت میدم که کی باید بشینه تو خونه

از اون شب تا حالا مامانم فشارش بالاست

خواهرم رعشه گرفته و ...

حالا صبر کردیم ببینیم دادگاه چه میکنه

دیروز که به قید سند آزاد شدن

هر نیم ساعت یه بار هم میان واسه رضایت

همه فامیل و دوست و آشنا که شنیدن میزنگن که اگه رضایت بدین دارین خیانت میکنین به اونای دیگه

جالبه مامانش برگشته میگه اینا زن دارن

منم گفتم این که بدتره

میگه نمیدونستن شما ها شوهر دارین

بابام هم گفت اگه 2 تا دختر دانشجو و غریب بودن چی؟گناه نداشتن؟

دیگه در خونه رو باز نمیکنیم که بیان التماس

از حرف دیروزشون تا الان دارم میترکم

چند تا از دوستای شووری و داداشم و پسرای فامیلمون چند بار زنگیدن که باید بریم یه دل سیر از شرمندگیشون درآییم

پسر عمه ام که به پسره گفته فقط در صورتی رضایت میدیم که همون کار رو با خواهراتون بکنیم

اونوقت شما واس ما رضایت بدین و ما واسه شما

(نه که اونا واسشون خیلی مهمه)

بالاخره فهمیدین چند ساعت شد تا 110 رسید؟

پی نوشت: حتما مراقب خودتون باشین

درب ماشینتون رو قفل کنین

تو شهر های بزرگ که خدا عالمه چه خبره؟

| ۱۳٩۱/۸/۱٥ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

الان یک خانوم گوله پیچ هستم

من که تا ظهر امروز با یه تاپ  و شلوارک تو خونه میچرخیدم

الان هم کاپشن تنمه و هم جوراب کاموایی و یه کلاه

باورم نمیشه یه سرماخوردگی چه به سر آدمیزاد میاره

بازم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوابم میاد وحشتناک

بخاطر قرصای سرماخوردگی

| ۱۳٩۱/۸/٩ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

منم کوروش:

پسر بهشت در اوستا

سیروس در تورات

سایروس در انجیل

ذوالقرنین  در قرآن

نخستین شاه جهان

اولین دادگستر گیتی

پدر ایران زمین

7 آبان ماه میلاد کوروش کبیر فرخنده باد

| ۱۳٩۱/۸/۸ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

بهلههههههههه من الان از آشپزخونه میام

شدم یانگوم خانوم

از صبح که شووری رفته من کلاس بودمو یه سر رفتم خونه مامان و شام رو خوردم و اومدم خونه

مامانم واسم گوشت گرفته بود

پدرشووری هم دیشب واسم از باغش بادمجون آورده بود

از 10 شروع کردم

تا الان که 1 هس

بادمجونا رو پوست کندم و سرخ کردم این وسطا یه مقدارشم ترشی انداختم

گوشت ها رو هم چرخ کردم و بسته بندی

بادمجونا و ترشی ها رو هم ضبط و ربط دادم و الان مثل یه بانو خسته دارم پای نت خواب میرم

تازه گلوم هم درد گرفته

نمیدونم این دیگه چه مرضیه

وای از کمر درد دارم میمیرم

دیشب هم همین وضع بود و تا 2 مشغول آشپزی واسه شووری و 2 نوع غذا گذاشتم واسش

دیشب به شووری میگم فکر نکنی وقتی نینی دار بشیم دیگه من بتونم از این کارا بکنما

مطمینم دیگه وقت سر خاروندن ندارم

شووری هم کلی ذوق فرمودن که میدونم و غذا از بیرون میگیرم و کمکت میدم و از این حرفا

بنده خدا فکر کرده حالا همین الان از تو جیبم بچه در میارم

این روزا مثل خر میخوابم

الان هم برم بخوابم

| ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام به خواهرای نازنین بنده

هی این روزا هم داره الکی الکی میگذرن

از دیشب شدم یه ترقه

از دست این کارای خربازیه بزرگانسبز

شووری این ماه 16 روز سر کار بوده/کارشون جوریه که باید 24 ساعت سر کار باشن و 48 ساعت آف

اما الان حدود 3 ماهه که اوضاع قاراشمیش شده

جالبیش اینه که 140 تومن هم از حقوقشون کم شده از طرفی بهشون گفتن موظفین 15 تا شیفت در ماه داشته باشین اما فقط حقوق 13 تا رو دریافت میکنین

برق از کون مبارک من که پریدهتعجب و حسابی ننه باباشون رو مستفیذ فرمودم

آخه احمقای به ظاهر تحصیلکرده این دیگه چه جورشه

به قول شووری میگه چاره ای نیست

فعلا دور دست اوناست

حالا جالبیش اینه که اضافه کاریاشونم با 3 ماهه تاخیر میدن

خوبه اینا از شرکتی در اومدن و الان پیمانی هستن

بیچاره شرکتیا

تو این اوضاع خیلی مردم زجر میکشن

خدا جون یه فکری هم به حال ما و زندگیامون بکن

چند روز پیش داداشم میگفت یه مردی رفته قصابی و 2 کیلو گوشت گرفته و بدون حساب کردن پاگذاشته به فرار

گرفتنشو تحویل پلیس دادنش

میدونین چی گفته؟

گفته الان 6 ماهه گوشت نخوردیم

هر روز که میرم خونه بچه ام ازم گوشت میخوادگریه

وقتی داداشم تعریف میکرد بابام کلی گریه کرد

البته ماها هم دست کمی از بابام نداشتیم ولی  این مشکل اونارو حل میکنه؟

بازم خدارو شکر که ما دستمون به دهنمون میرسه

خداجون ممنون

| ۱۳٩۱/۸/۳ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com