خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سیلام خواهرای گلم

از اون روزای بخورو بخوابم کمی بهتر شدم

فقط کمیا

روزی 2 ساعت درس میخونم

کلاسام هم امروز تموم کردم(کلاسای یونی رو میگم)

میانترمارو باید تصحیح کنم

نمره هارو وارد پورتال کنم

گشادی بدجور اذیتم میکنه

یه مشکل اساسی واسه شوهر خواهرم پیش اومده در رابطه با کارش

از اونجایی که من کلا سادیسم خودآزاری دارم و همیشه خودمو واسه مشکلات دیگرون بدجور اذیت میکنم

اینبار بعد از کلی تمرین فقط دعا مکنم و کمتر بهش فکر میکنم

براش دعا کنین

بلکه مشکشون حل بشه

  دیگه اینکه چند روزه طبق معمول تو دهنم تاول یا همون آفت زده ناجور

دلم هم گاهی میدرده

اما چیز خاصی نیس

خوبم شکر خدا

| ۱۳٩۱/٩/٢۸ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

نمیدونم چرا این روزا مثل خرس میخوابم

از دیروز که با یکی از دوستام قرار گذاشتیم واسه دکترا شروع کنیم به خوندن خوابم شده 10 برابر

امروز هم که از صبح تا عصر کلاس بودم و سرم به شدت درد میکنه

شام رو زدم و قراره چایی سبزی که دم گذاشتم رو بریزم تو حلقم و بازم بکپم

فردا هم از صبح میرم سر جلسه کنکور فراگیر تا شب مسول حوزه ام

من نمیدونم کی قراره کتابامو جمع و جور کنم

و بتمرگم به خوندن

 

| ۱۳٩۱/٩/٢۳ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

خسته ام

درمانده

تا امشب فکر میکردم خدا جون هوامو داری

امشب باز هم چشم من گریان است و دلم نگران /نگران اینکه نکنه ...

نگاهم کن

دستم را محکم در دستانت بگیر

ب من امید بده تا تحمل کنم انچه را برایم مقدر کرده ای

دوستت دارم ولی مثل اینکه مرا فراموش کرده ای

کمکم کن

دعایم کنید فراوان

این پست دیشب نوشته شده

 

| ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

نمیدونم من حامله بشم چی میشم

هی نصف شب هوسای عجیب میکنم

امروز تو دستپخت مامان به رسم کاشان گوشت و لوبیا پزیدن

منم دلم خواست

از خونه خواهرشو که اومدم کمی درس خوندم

الان یهویی به سرم زد واسه خودم ابگوشت بذارم

همیشه وقتی شووری نیس دست و دلم به پخت و پز نمیره

و هی عذاب وجدان دارم که شووری نیس و من دارم چیزی درست میکنم

اما ...

یادم افتاد به جاری بزرگه که همیشه واسه خودش سنگ تموم میذاره

و یا دوستام مثل  نسیم جون که مثل یه خانوم زندگی میکنن

درنتیجه پاشدم یه تیکه کوچیک گوشت با لوبیا گذاشتم تا صبح بپزه

از الان دلم واسه صبح داره غنج میره

| ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

پریشب رفتیم خونه خواهرشو کوچیکه

چون هیچکی نبود و من بودم و شووری و برادرشو و بچه های خواهرشو بزرگی

سریع دست بکار شدم و کمی خونه رو تمیز کردم و اسفند و قران و...

دیگه اومدن و کلی عکس و این چیزا

دیروز هم رفتم عصر پیش خواهرشو و کلی خونشو تمیز کردم و اونم حسابی خوشحال شد

اصل ماجرا:

خواهر شوهر بزرگی یه پسر داره که 4 سالشه

اومده پیش من و جلوی اون همه پسر و مرد بلند میگه زندایی میدونی ثنا چطور به دنیا اومده؟

من گفتم نه

گفت شکم خاله رو نبریدن(راست میگه زایمانش طبیعی بوده)

دکترا زدن تو شکمش و بچه از دهن خاله افتاده بیرون

باورتون نمیشه کل جمع رفتن رو هوا

خواهرشو کوچیکیه کلی با خواهرش دعوا کرد که بچه رو جمع کن

دیگه اینکه یک ساعت بعد:

شازده کوچولو: زندایی ثنا رو دوست داری

من:اره عزیزم تورو هم خیلی دوست دارم

شووری گفت ما میخوایم نینی رو ببریم خونمون

کوچولو:نه..........

رو به من

تو خودت تو شکمت ثنا داری من میدونم

مگه نه دایی

بازم همه خندیدن

ادم میمونه از دست این نیم وجبیا چه کنه

 

| ۱۳٩۱/٩/۱٩ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

دیروز خواهر شوهر کوچکمان در یک اقدام غیورانع به طور ناگهانی زایمان فرمودن و یه دختر نازنین به دنیا اوردن

دسم مبارکشان ثنا میباشد و ما بی صبرانه منتظر دیدارشان هستیم

 باورم نمیشود که یه نیم وجبی بتواند روزگار یک طایفه را این گونه دگرگون کند

| ۱۳٩۱/٩/۱٥ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

پیرو پست تولدم باید بگم که:

شب قبل تاسوعا هر ساله یکی از دایی های شووری سفره داره و هییت

با خواهر شو ها همامنگ کردم که با هم بریم

یزرگی گفت شما برید و من بچه هام مریضه الان نمیام

البته من با جاری کوچیکه هماهنگ کرده بودیم که بریم

اما از اونجایی که من خر تشریف دارم زنگیدم به خواهرشو بزرگی

اونم گفت با کوچیکی برید و دختر من

رفتم دنبالشون و با هم و به اتفاق جاری کوچیکه رفتیم و اونجا نشسته بودیم که یهو دیدم خواهرشو کوچیکی داره نگاه بیرون میکنه و یهو پاشد و رفت یه سمت دیگه(حالا خانم 9 ماهشونها)

خوب که نگاه کردم دیدم آهان زنداداش بزرگشونه(این داداش عزیزشون شیراز ساکنن و همین زنداداش عزیز تر از جانشان همانی است که 3 سال پیش زنگیدن به خواهرشو که مهریه منو باباتون بهم بدهد و کلی دعوا که خواهرشو پشت تلفن از هوش رفتن و خودش به من گفت خدارو شکر داداشم عسلویه هست و پیش این عفریته زندگی نمیکنه)

چشممان به جمال خواهرشو بزرگی که با زنداداش اومده بودن هم منور شد

خواهرشو کوچیکی رفت پیش اونا نشست

من گفتم چه کنیم

جاری کوچیکه گفت ولش کن بابا

من که نمیام تو میخوای برو

منم برای بار اول برخلاف دلم عمل کردم(الان خیلی خوشحالم که جاری نذاشت برم)

نشستیم تا آخر شب

بعد شام که میخواستیم بریم جاری رو دیدم

روبوسی و ...

بهم گفت مگه شما ندیدین ما اومدیم؟

منم گفتم نه

گفت خواهرشو کوچیکی که کنارشما بوده

من :اون اصلا چیزی نگفت پاشد رفت

خواهرشو بزرگی داشت خودشو میخورد و عصبی بود

آخر شب هم اصلا چیزی نگفتن و با داداش و زنداداششون رفتنسبز

درصورتی که میدونستن من شوورم نیست و تنهامگریه

اومدم خونه

همشون بالا جمع بودن

با اینکه صدای در مارو شنیدن اصلا نیومدن بگن بیا بالا

خیلی بهم برخورد

صبح تنهایی رفتم سر خاک مادرشون

اونا هم بودن و خواهرشو بزرگی فرش پهن کرده بود و به جاری بزرگی جا داد که بشینه اما به من تعارف نزد

برادرشو اومد بهم گفت بیا بشین

من:نه لازم نیس/جای اونا تنگ میشه

هیچی نگفتن

تا فرداش هم همشون در جوار زنداداششون بودن و با اینکه میدونستن من تنهام اصلا بهم سر نزدن

دیگه منم رفتم تو فاز قیافه گرفتن و بهشون محل ندادم تا امروز

الان خیلی حواسشون جمعتر شده و برخوردشون آدمگونه

مثلا دیروز که از دانشگاه رفتم واسه ناهار سال پدربزرگ شووری

بدو بدو جلوم غذا میذاشتن و منم اصلا از سرجام بلند نشدم و حتی تو ظرف شستن یه قاشق هم کمک ندادم

مثل اینکه عزت آدما به قیافه گرفتن و  کلاس گذاشتنشون شدهشیطان

تا حالا جور دیگه ای رفتار کردم که به نظر خودم درست بوده اما الان پی بردم

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

پی نوشت:

تا حالا خواهرشو ها رو خیلی دوست داشتم و اونا خدایش بچه های خوبین اما

این درست نیس که چون منو خودمونی حساب میکنن احترامم رو کم کننمتفکر

2- امیدوارم بتونم همینجور بمونم(خبیث)از خود راضی

3- جاری  رو خدارو شکر سالی 2 بار میبینیم  و نه بیشتر

تلفن هم که اصلا

قبلنا من چند بار زنگیدم دیدم نه اون نمیزنگه دیگه نزدم

البت خواهرشوها و برادرشو خودشون میزنگن به عروس گلشون

| ۱۳٩۱/٩/۱۱ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

شیطانچرا بعضیا عادت دارن تو کار دیگرون دخالت کنن؟

دیروز مراسم سالگرد پدر بزرگ شووری بود

بچه هاش و نوه هاش که تو شهرای دیگه هستن همه اومده بودن

جالبش اینه که دیشب دعا داشتن از تو مسجد که اومدم بیرون یکی از دایی های همسری که دکتره و جدیدا از کربلا برگشته بهم نزدیک شد و گفت درسته که استاد دانشگاهی اما موهاتو بپوشون گناه داره

منم هنگ کردم و خندیدم و گفتم قشنگن دوست دارم بیرون باشننیشخند

تازه مشکین اصلا معلوم نمیشه مگر اینکه خیلی طرف نگاه کنهساکت

الان هم خواهر شو بزرگی بهم زنگیده که بابت اون قضیه شکایت و دادگاه و ...

گفت برادر بزرگش و داییی اش اومدن بهش گفتن که بگو رضایت بدن اگه موضوع کشدار بشه جلوی فامیل زشته و ابروریزیه

و شما حرف دایی ام و داداشم رو زمین نندازین

منم با اینکه داغ کرده بودم گفتم اگه خواهرت که حامله اس همراهمون اومده بود(که شانس اوردم با مادرشوهرش رفت) و برای بچه اش اتفاقی میافتاد چی؟کی باید جواب میداد

یا واسه دخترای خودشون پیش بیاد چکار میکنن؟

در اخر هم هرچی شوورم بگه(از سیاست)

هر چند که اصلا نمیرارم  و از حرف زدن من خواهرش فهمید

به قول خرم انچنان بکوبمتون که نفهمین..........

تا حالا احترامشون رو نگه داشتم اما این بار بهشون چنان برینم که کیف کنن

| ۱۳٩۱/٩/۱٠ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

امروز تولد بنده بود

تنها کسی که یادش بود خودم بودم

بدترین تولد عمرم بود مثل تمام مناسبتای این چند سال بازهم شووری نبود

خسته ام به شدت از این زندگی فکستنی

تموم روز رو تنها بودم و امشب خونه مامانی بودم رفتیم هیت

الان بالاخره به شووری اسمس دادم و ازش گله کردم

درسته که الان ماست مالی کرد

اما من تو این مدت انقدر بی مهری دیدم که دیگه نمیتونم بگذرم

بی مهریایی که الان دارم میبینم چه از طرف خونواده شووری و چه خودش بدجوری قلبم رو آزرده کرده

انقدر که نمیتونم به راحتی از کنارشون بگذرم

در مقابل خونواده شوشو که حتما براشون جبران میکنم اساسی

مخصوصا بی توجهی  ای که تو این 2 روز دیدم ازشون

تا اونا باشن یادشون نره احترام منو

مفصل میام میگم باهام چه کردن

| ۱۳٩۱/٩/٥ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com