خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سلام

من خوبم یه جورایی

یعنی یه روز خوب و یه روز بد

البته روز نمیشه گفت

بلکه ساعتی هستم نمیفهمم چمه

اما باید زندگی کرد

اونم به سختی

 

| ۱۳٩٢/٧/٢٥ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

خونه پر از مهمونه و شاوغ پلوغ

اعصابم حسابی خط خطیه

خواهرم هی صدام میزنه...

میرم طرفش/نگاهش میکنم حسابی صورتشو کثیف کرده

باید صورتشو بشورم

بغلش میکنم و میرم سر ظرفشوییی

خواهری هی بهم میگه اینجا صورتشو نشوریا

محلش نمیدم و پامو میزارم رو یه صندلی و به سختی با یه دست نگهش میدارم که صورتشو بشورم

حسابی ماچش میکنم

اخ که چه حالی میده

هرچه فکر میکنم یادم نمیاد چند وقتشه

از مامان میپرسم که مامان بچه ام چند وقتشه ؟

میگه 8 ماهشه

از خواب پریدم و دیگه تا صبح خواب نرفتم

نمیتونم بگم که چه حس نابی داشتم

هنوزم بعد از 2 /3 روز همون حس رو دارم و یه دنیا غصه رو قلبم سنگینی میکنه

دخترکم این روزها نبودت بدجوری عذابم میده

توانم رو بریده

از خدا بخواه بهم تحمل بده

| ۱۳٩٢/٧/٢٤ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام دوستای گلم

ممنون بابت همدردیتون و شرمنده که جواب کامنتارو ندادم

اینقدر حالم خوش نیس که دیگه حال اینکار هم ندارم

با اینکه 40 روز گذشته و همیشه همه فکر میکنن گذشت زمان همه چیز رو از یاد آدم میبره و دلش اروم میگیره اما اینو فقط اونایی میفهمن که داغ دیده باشن

هر روز که میگذره بدتر میشم حتی از اون چیزی که فکرشو میکردم سختتره و سختتر هم میشه

فکر میکنم همه چیز برام تموم شده

دیگه حوصله دلداریای اطرافیارو ندارم/اونقدر که بی اختیار در برابر حرفاشون لبخندی میزنم که مشخصه فقط تمسخر است و بس

با اینکه میدونم شووری هم ناراحته اما اصلا نمیتونم تحملش کنم

دایم باهاش دعوا دارم

فکر میکنم که اصلا منو درک نمیکنه/اونقدر که اصلا نمیخوام تو خونه ببینمش

گاهی به اون شبی فکر میکنم که تو بیمارستان بودمو و قرار بود سزارین بشم

دلم میخواد اون شب برگرده و یه بار دیگه صدای قلبشو بشنوم

اون 2 شب و یه روز نینی ام اصلا تکون نخورد

فکر اینکه بچه ام همه چیز رو فهمیده بود  و شاید باهام قهر کرده بود داره داغوونم میکنه

تنها و بدون اینکه قطره ای شیر بخوره به اغوش خاک رفته و

 دیگه هیچ چی از اون وجود نازنینش نمونده

هر وقت شیرم میریزه بگم ببین این همون روزی ای هست که واسه طفل معصومم فرستادی ولی اون حتی یه قطره اش رو نچشید

دارم خفه میشم از همه این روزا خسته ام

دلم میخواد داد بزنم

دلم اغوش خدا رو میخواد

| ۱۳٩٢/٧/۱۸ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

نمیدونم چی بگم

خوبم اونم خوب از نوع پژمرده

هر روز معمولی میگذره

هر روز با بی حالی بیدار میشمو تا شب الکی وقت میگذرونم

تموم روزم با آه و اشک میگذره و بس

هنوز به رفتن گلم عادت نکردم

هنوز لباساشو جمع نکردم

یه جورایی منتظرم

گاهی یه فکر میاد تو ذهنم که اگه خدا بخواد شاید دخترم زنده بشه

بعد که حواسمو جمع میکنم خودم تو کار خودم میمونم

شبا خواب نینی میبینم که داره بهم لبخند میزنه

دیروز فریزر رو ریختم وسط و کلی تمیز کاری کردم بلکه یه کم حالم بهتر بشه

همین باعث شد شب کلی از درد بخیه و کمر و البته دلتنگی گریه کنم

دیگه خودمم خسته شدم از اینهمه اشک

حالا تازه درد داغ دیده هارو میفهمم

وای که چه سخته این روزا

| ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

2 شنبه: 5شهریور92

ازصبح حالم خوب بود تا عصر

عصر کلاس داشتم رفتم کلاس و بعدش خونه مامان

چون حالم خوب نبود به اصرار خواهری رفتیم دکتر

فشارم خیلی بالا بود

مجبور شدم برم بیمارستان

3شنبه

از شب قبل بارها فشارم چک شد و دارو و آزمایش و ....

چندین دکتر ویزیتم کردن ولی فشار پایین نیومد که هیچ

کلیه و کبدم هم کم کم از کار افتاد

تا شب تو مراقبت های ویژه بودم

شب دیگه پرستار و دکترم اومدن و بهم گفتن امشب سزارین میشی

این بزرگترین شوک زندگیم بود

کلی التماس کردم که نه

ولی دکترم گفت اگه تا صبح صبر کنیم خونریزی داخلی میکنی

برای اخرین بار که صدای قلب دختر معصومم رو شنیدم به اندازه همه روزهای عمرم گریه کردم

10 شب منو بردن اتاق عمل

از دکترم خواستم تو گوش دخترم اذون بگه

4شنبه

تا شب تو ای سی یو بودم

هی میپرسیدم بچه ام؟

گفتن تو ان ای سیو هست و خوبه

شب شووری بهم زنگید و گفت بچه رو دیده

گفت موهاش همون جوره که شووری ارزو داشته

بلند و لخت و مشکی

ناخناش بلند و انگشتاش کشیده

گفت مامانم که رواندازشو تکون داده دخترم چشماشو باز کرده

خوشحال شده بینهایت

5شنبه

امروز اوردنم تو بخش

چی بگم از درد بخیه ها

وقتی از تخت اومدم پایین داشتم میمردم

کارم شده بود گریه و ناله

نوزادا که گریه میکردن منم با تمام وجودم گریه میکردم

دلم هواشو کرده بود

شوووری زنگید بهم گفت بعد از 4 روز میام ملاقاتت

بهش گفتم فقط خودت بیا

اونم بدون گل و شیرینی

نمیخواستم هیچکی دیگه بیاد

وقت ملاقات اومد با خواهرش و مامانمو ...

اونم با گل و شیرینی

بهش گفتم میخوام برم بچه رو ببینم

گفت باشه 6 ملاقات نوزاداس

میام میریم

ولی چه ملاقاتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از ملاقات شووری میره از دخترم عکس بگیره و واسه من بیاره که پرستارا بهش میگن دیگه بچه ای در کار نیست و ظهر همه چیز تموم شده

هرچی زنگیدم به شووری که بیا ساعت 6 شده

وشیرم داره میریزه نمیدونم چه کنم؟

هی بهونه اورد

7 زنگیدم به یخش ان ای سیو

پرستارا بهم گفتن که دخترم رفته پیش خدا

من موندمو و شووری و یه شوک عجیب

شوکی که هیچ وقت سایه شو از زندگیم نمیبره

داغون شدم و شکستم

باورم نمیشه که دیگه تکون نمیخوره

هنوز هم گاهی وقتا بی اراده براش شعر میخونم

قربون صدقه اش میرم

ولی بعد متوجه میشم دخملی پیش من نیس

انقدر گریستم که دیگه جونی برام نمونده

هر بار که شیرم میریزه یاد گلم میافتم که زیر هزاران وجب خاکه

نمیدونم خدا چی تو ما دید که ....

بازم شکر

شکر

شکر

تا دیشب خونه مامانم بودم

از دیشب که اومدم خونه جاهایی که میخوابیدم دیونه ام میکنه

رفتم همون جاها خوابیدم که ببینم تکون میخوره یا نه

دیگه بریدم

| ۱۳٩٢/٧/٢ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com