خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩٢/۱٠/۱ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩٢/٩/٢٦ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

| ۱۳٩٢/٩/٢٥ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

سلام به همه دوستان

سلام به همه اونایی که جزو 30 و اندی نفری بودن که اومدن خوندن و بدون نظر رفتن

هرچند که زیاد ناراحت کننده نیس ولی همین که ادم میبینه تو این اوضاع غم آلود کسی نمیاد بهت دل داری بده خیلی ادمو دپرس میکنه

خوب بگذریم

میخوام یه کم تنوع ایجاد کنم تو همه چیز هم خونه و زندگی و هم تو وبم

از این به بعد رمز ی مینویسم چون فکر میکنم یکی از نزدیکانم از اینجا خبر داره رمزش رو هم واسه روستام میفرستم

کسی یادم رفت خودش بگه بهم

میسی

| ۱۳٩٢/٩/٢٥ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

این پست پر از غمه

امروز دقیقا روزی بود که باید صبح با یه ساک لباس میرفتم بیمارستان

الان هم دیگه فرشته تو بغلم بود

اما خداجون نخواست

دیگه اون پیش ما نیست و ما با غصه های زیادی روزا رو میگذرونیم

روزایی که دیگه نفسم بالا نمیاد از این همه سختی

ولی باید گذاشت و گذشت

(( عزیز مامان فکر نکن من تو رو فراموش کردم/نه عزیزم تو همیشه تو قلبم هستی

هنوز هم با یادآوری تکونات بهم میریزم

هنوز هم وقتی عکستو میبینم گریه ارومم تبدیل به هق هق میشه

دیشب اهنگ ای جونم سامی رو تی وی پخش کرد

بعد از 3 ماه و اندی اولین بار بود که میشنیدم

این اهنگو بابا دایم برات میذاشت

از بس گریه کردم داشتم خفه میشدم

 اینا رو دیروز نوشتم ولی چون حال درستی نداشتم حوصله سند هم نداشتم

الان بهترم

شکر

 

| ۱۳٩٢/٩/٢٥ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

ای بابا موندم من چه مرگم شده

دیروز رفتیم خونه عموم دیدن دخی عمو که ساکن یه شهر دیگه اس

شب موقعی که اومدیم مامان و بابا داشتن در مورد قربونی ماشین عمو حرف میزدن

من:کدوم ماشین

مامان:همون که تو حیاطشون بود

منتعجب

اصلا باورم نمیشه

من اصلا ندیدمش

چه وقتی رفتیم داخل و چه وقتی که اومدیم بیرون

دیروز هم که برنج رو گذاشته بودم رو گاز اصلا یادم رفته بود

یهو دیدم بوی سوختگی میاد

بله اب برنج تموم شده بود و سوخته بود

الان هم که روز تولدمه چون شووری نیس خواستم واسه خودم جشن بگیرم ته چین مرغ بپزم

میدونین چی شد؟

برنج رو گذاشتم خیس بخوره به جای نمک توش چایی ریختم

وقتی ساهی رو دیدم تازه فهمیدم چه غلطی کردم

تا نیمساعت تو برنج میگشتم دیگه حسابی قاطی کردما

از صب هم که هی اسمس تولد میاد

نمیدونم چی شده همه یادشونه

تو این 8 سال همیشه من تولد  خواهرشوها و برادرشوها و بچه هاشونو یادم بود و تبریک میگفتم ولی اونا اصلا...

بعد از 8 سال دیشب دختر خواهرشو و مامانش اسمس دادن

بالاخره بعد از 8 سال موفق شدمفرشته

دیگه اینکه: بعد از خوندن وب هیلا که درباره فکر مثبت بود...

از اون روز هرچی فکر میکنم میبینم درسته

یه نمونه اش:

باورم نمیشه حدود اخرای 5 ماهگی بود که زندایی شووری با خاله شووری اومدن خونمون

درباره فشارخون حاملگی صحبت میکردن و هی به من تذکر میدادن که حواست باشه

از اون روز کارم شده بود که هر روز به انگشتای دست و پام نگاه میکردم که ورم نکنن

اخرش هم همین شدگریهبا اینکه این روزا حدود تاریخ زایمانم هست و حسابی بهم ریخته ام

به حدی که وقتی میفهمم کسی از فامیل زایمان کرده بی اختیار گریه میافتم ولی میدونم هیچ کاری از دستم بر نمیاد پس

حالا دیگه تصمیم گرفتم به فکرای بد میدون ندم

تموم

یکبار دیگه میشه شروع کرد میدونم

 

| ۱۳٩٢/٩/٤ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com