خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

صبح 10 پاشدم و سریع رفتم خونه مامی که سبزی پاک کنیم واس قرمه سبزی

ولی مامی جون زحمتشو کشیده بود و من فقط یه ساعتی با نینی خواهری بازی کردم و اومدم خونه

شووری هم چون فردا  امتحان داره واس محل کارش داشت درس میخوند

12 اومدم و ماهی  ها رو شستم و بسته بندی کردم بعد ناهار رو درست کردم و 2 ساعتی با آشپزخونه ور رفتم و پخچال رو تمیز کردم و کل آشپزخونه رو گردگیری کردم و بعد ناهار و یه چرت کوچیک

اونم با کمر درد زیاد

بعد هم رفتم مامانی اینارو برداشتمو رفتیم خونه خواهری واس شام

تا 12 اونجا بودیم و من به بدبختی با یه کمر خمیده دارم مینویسم

| ۱۳٩٠/٧/٢٧ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com