خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

بله من اومدم

این چند روز حالم خوب نبود که در دسترس نبودم

عروسی یا دیدم که تو عمرم ندیده بودم

دایی بزرگه شووری اینا که سرتیپه و همه حرفشو میخونن به عروس زنگیده که عروسی رو بندازن عقب

ولی عروس یک کلام گفته بود نه

و این گونه بود که عروسی راه افتاد

عروس کلی خرید کرده بود که هیچ کس ندیده بود و خیلی جالب بود

مثلا 3 تا کیف

3 تا صندل و 1 کفش

2 تا لباس مجلسی و 2 تا چادر مشکی و 2 تا هم مجلسی و.........

جالبتر از همه حرف شنویی آقای داماد و خونوادش بودن که هنوزم بعد از 3 روز خواهرشووری میره اونجا واسه پذیرایی از مهمونایی که میرن واسه پاتختی

آخه اینجا فامیلای نزدیکتر بیشتر شب میرن دیدن عروس و دوماد

فرقایی که بینمون گذاشتن به حدی زیاد بود که همه فامیلای شوهرم به زبون میاوردن

عروس هم که خیلی آرایشش بد بود و ولی خونشون و خرجی که داماد واسش کرده بودن همه چیز رو میمالوند

بابت عکس هم دوستان فعلا منصرفم کردن

تا ببینم چی میشه

| ۱۳٩۱/٢/٢٦ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com