خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

پریشب با شووری رفتیم یه ادکلن توپ گرفتیم واسه خواهر شووری بزرگی

با یه کارت

روش نوشتم قدردان زحمات مادرانه ات در این سالها  هستیم

وقتی رفتیم خونشون دادم دست شووری و اون بهش داد

اون لحظه به وضوح هر دومون دیدیم که چقدر خوشحال شد

کارت رو که خوند گریه افتاد

هرچی تلاش کردیم نتونستیم آرومش کنیم

خیلی شوکه شده بود

البته خودش گفت خیلی خوشحال شده و فقط به خاطر نبود مادرشه که الان نیست که بچه ها شو ببینه که چه مهربونن

بالاخره دیشب هم که خونه برادرشووری همو دیدیم کلی مارو تحویل وگرفت و منم بسی قند درون دل بی صاحبمان در حال آب شدن بید

امشب هم واسه مامی کادوشو بردیم و اونم خوشحال شد

ولی بنده امسال هم کادو ندارم از صدقه سر این هدفمندیای عزیز

البته شووری بردم بیرون ولی من که خبر داشتم جیبمون اساسی خالیه

گفتم چیزی نمیخوام

مامی اینا هم فردا میرن تهران خونه خواهری که فندوق جون رو ببینن

بابایی و مامی اساسی دلتنگ نینی خواهری شدن

 

| ۱۳٩۱/٢/۳۱ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com