خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خواهر کوچیکی اینجا بود و 8 امتحان داشت

قرار بود 6 بیدارش کنم

از استرس دیشب تا صبح خوب نخوابیدم

واقعا مادر بودن چه سخت است

صبحی هم شووری و خواهری که میخواستن برن مثل آدم صبحونه رو آماده کردم

شووری هی به شوخی ب خواهرم میگفت ببین چه خاطرت عزیزه برای ما که این خبرا نیست

دیگه اونا که رفتن ظرفارو شستم و خورشت رو بار گذاشتم و بادمجونارو سرخ کردم که وقتی خواستم برم یونی لباسام بو نده

الان هم باید برم برنج رو آبکش کنم و بذارم روی گاز /که خواهری بعدا فقط زیرشو روشن کنه

چون بعد از یونی هم باید برم کمک خواهرشووری کوچیکه داره اسباب کشی میکنه

 

| ۱۳٩۱/۳/۱ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com