خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

یاد اون پستای خنده دار کرال افتادم

پریروز هراسون آماده شدم که برم دانشگاه

قبلشم باید میرفتم عکاسی و عکسمو تحویل میگرفتم و بعدش میرفتم بسیج برای نامه

سریع آماده شدم و راه افتادم

البته با ماشین

سریع رفتم عکاسی و عکس رو گرفتمو رفتم بسیج که مسولش نبود و شکر خدا نشد که برم دانشگاه

اومدم خونه مامی

همین که نشستم زنداداشی گفت یه چیزی میگم ولی ناراحت نشو

گفتم بگو

گفت مغنه ات برعکسه

اون وقت من باید چه میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیکه اکه از یک فرسخیه بسیج و یا اون عکاسی روم بشه بکذرم

آدم هم اینهمه مشنک و سر به هوا؟؟؟؟؟؟/

| ۱۳٩۱/۳/۳ | ۱:٤٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com