خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز صبح مامانی اومد خونمون

با دست پر

3 کیلو گوشت آورده بود واسمون

فکر کنم آبجی کوچیکه به مامی گفته بوده که اوضاع ما خرابه

خیلی خجالت کشیدم

خدا کمکمون کنه از خجالتشون در بیایم

از دیروز صبح گازمون قطع شده به شووری گفتم

میخواست به باباش بگه ولی گفتم نه

نمیخوام واس کسی دردسر درست کنم

خیلی جالبه زندگی بدون گاز

فقط با پلوپز کمی برنج که داشتیم رو داغ کردم و خوردم

منتظرم فردا شووری بیاد پیگیری کنه ببینه مشکل از کجاست

دیگه هم خبری نیست

| ۱۳٩۱/۳/۱٠ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com