خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

چهارشنبه ای رفتیم طلاهای بنده رو تقدیم طلافروش های قلدر فرمودیم

بماند که اون شب چه شب بدی شد برام

وقتی رفتیم سرویسم رو بفروشیم با خواهرم تماس گرفتم که چیزی رو بپرسم ازش

فهمید که من طلا فروشی ام

ازم پرسید واسه چی اونجایی؟

دیگه اشکم بند نمیاومد

با اینکه سرویسم اونی نبود که روز خرید دلم میخواست ولی چون خیلی باهاش خاطره داشتم دوستش میداشتم

از بس اشکم شرشر میریخت همه نگاهم میکردن

از طلافروشی زدم بیرون

بعد از 10 دقیقه دیدم شووری پشت سرمه

سرویسم رو نفروخته بود

به 2 دلیل:

1- ضررش 1تومن بود(یعنی پرسیدیم اگه بخواهیم بخریمش چند؟ گفت 1تومن بیشتر میشه)

که شووری گفت فکر نمیکنم بعدا هم بتونم واست بخرمش

2-از بس من گریه کرده بودم دیگه غصه اش شده بود

دیگه اون شب صبر کردیم ببینیم چی میشه

فرداش رفتیم با رضایت بنده بفروشیمش که اون مغازه گفتن نیم ساعت دیگه بیاین

ما هم رفتیم 2 تا دستبندای منو و طلاهای دیگه ام رو دادیم شد 4 تومن

دیدیم فعلا کافیه تا بعدا هم خدا بزرگه

من اصلا واسم مهم نیست که طلاهامو بفروشم فقط این سرویسم از لحاظ عاطفی اذیتم میکرد

خیلی سخته آدم ببینه که سرویس طلات یک سوم سرویسی هست که برای جاری خریدن در صورتی که مجبور بشی همونم بفروشی واس ساختن خونه ای که پدرشوهر جان برای اونا خودش ساخته عصبانی

 

اینم کادوی روز مرد (همون 4تومن رو میگما)

نکنه منتظرین کادو هم بخرم؟نیشخند

| ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com