خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

نیشخنددیشب جاری جانمان را پدرشووری پاگشا نمودند

برای سومین بار

بلههههههههه درست خوندین 3 بار تا حالا

یکبار وقتی که تازه بله رو گرفتن

یک بار هم وقتی عقد فرمودن

یکبار هم الان

تازه هر سه بارشو جلوش گوسفند سر بریدن

تا بترکه چشم حسود جاریش(خودمو میگم)

منم نرفتم بالا تا 8

مثل یه خانم پاشدم رفتم بالا

الکی هم گفتم حالم خوب نبوده

از بس این چند روزه بابت چکهامون حرص خورده بودم پایین چشمام کبود شده بود و همه باورشون شد که من حالم زیاد خوش نیست

پدرشووری هم بهم گفت چرا نیومدی بالا

منم گفتم سرتون رو تکون ندین من میگرنم عود کرده بودبامن حرف نزن

بعد هم زن پدرشووری گفت که جاری بهشون گفته که از طرف قوم شوهری یکی گفته ک من جهازم رو با دوماد شزیکی خریدیم و بزرگاشو دوماد خریده

البته که همه میدونن همینطوریه

منم حدس زدم  که شبی میاد واسه قیافه گرفتن

پس من دست پیش گرفتم و کلی قیافه گرفتم

اصلا جرات نکرد باهام 2 کلمه حرف بزنه

امروز هم زنگ زده بهم که ساعتم رو دیشب شما ندیدین؟

گذاشتم خونه پدرشوهری الان گم شده

منم گفتم نه

مگه من مفتشم

حالا همه در پی پیدا کردن ساعت نو عروس هستن ب جز من که اینجا نشستم

 

پی نوشت:

از اون شب که کلی تو طلافروشی گریه کردم

با شوهری خیلی صحبت کردم که بهم کم محبت میکنه

حالا یا بخاطر طلاهای مرحوم هس یا بخاطر صحبتام که کلی باهام مهربون شده و بهم میرسه

2- دیشب موقع ظرف شستن چ.م تعداد مهمونا زیاد بودن(مامان منم بودن) و تعداد ظرفشورها کم

بعد از اینکه همه رفتن ما رفتیم ظرف بشویییم جاری مجبور شد بیاد کمک

که اصلا خواهرشو بهش نگفت نمیخوادقلب

اونم 4 /5 تا بشقاب که شست شوورش اومد گفت من خوابم میاد پاشو بریم فردا باید برم ماموریت

اونا پاشدن رفتن و امروز یکساعت پیش برادر شو اومده دنبال ساعت خانم

اینجوریه که خدا دست آدم رو رو میکنهتعجب

بدم میاد از مردایی که اینهمه از زنشون حساب میبرنسبز

| ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com