خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز شووری صبح زود رفته بود یزد واسه امتحان و کلاس ضمن خدمت

منم پاشدم اونم 11

یه صبحونه کوچولو خوردمو نشستم پای اینترنت

ناهار هم برنج رو کته کردم و گوشت رو هم با سرخ کن کبابیدم و زدم به هیکل

زنگیدم به شووری و گفت عصر میاد منم دراز کشیدم و خوابم برد که هی تلفن میزنگید

یه بار خواهری:پاشو بیا خونه ما

زن دوست شووری:فردا تولد 2 قلوهامونه/بیایید خونه ما

منم کلن قاط زدم و دیگه نخوابیدم

شووری 7 اومد و رفتیم خونه عموش

آخه از زیارت امام رضا اومده بودن

تا 9 اونجا بودیم

چون نزدیک خونه خودمونه/اومدیم شووری گشنه اش بود

هات داگی زدیم و شووری گفت بریم خونه مامی من

10 رفتیم پیش نینی خواهری و 12 اومدیم خونه

شووری خوابید ولی من یه فیلم دیدم تا خوابم برد

پی نوشت: کمرم در حال شکستن میباشد/از بس درد میکنه

| ۱۳٩٠/٧/٢٩ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com