خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

این چند روزه هیچ خبری نبود جز خونه نشینی من و شووری که دایم پیش بناها بود بابت ساخت خونمون

از پریشب هم حجم دانلودم تموم شده بود که امروز خریداری شد و وصل شدم

دیروز هم به کل درخدمت خونواده شووری بودم

زن پدرشوهرم رفته مسافرت و ناهار و شام شون شده با من بدبخت

از یه طرف چون دلم میسوزه خودم پریروز ناهار بردم

دیگه دیروز رو پدرشو خودشون اومدن

جالبه برادرشو و خانمش هم دیشب اومدن اینجا با پدرشو

با اینکه شووری نبود اومدن و نشستن تا من کتلت پختم و دادم کوفت کردن

بعدش رفتن

فردا دیگه قراره دوستم ناهار بیاد اینجا

منم در رو قفل میکنم که کسی نیاد

دیگه اعصاب ندارم که واسه 4 نفر غذا بپزم

اون یکی خواهری هم رفتن مشهد و این دل بیصاحبم حسابی گرفته

خواهری میگه بچه اش که 2 سالشه به محض اینکه رفتن تو حرم به باباش گفته خاله و اسم منو صدا زده

دلم زیارت امام رضارو میخواد

راستی جدیدا دیگهای سنگی رو با یه طرح جدید فکر کنم چینیا زدن که خیلی شیکه و خوشکله

من زنگ کرم رو خریدم

از شنبه خورشتا رو تو اون میپزم

واقعا خوشمزه میشه و اصلا یه مزه دیگه داره خورشتا

حسابی خوشم اومده ازش

 

| ۱۳٩۱/۳/۱۸ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com