خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

اینقد این روزا درگیرم که خودمم نمیفهمم چکار میکنم

الان واقعا میفهمم که خانمایی که شاغلن البته اونایی که ساعت کاریشون زیاده چی میکشن

صبحا باید 7 بزنم بیرون و خدارو شکر یونی نزدیکه

تا 5-6 عصر یونی هستم

خیلی سخته

وقتی میام میخوابم تا یکی دوساعت

بعدشم که به کارای خونه میرسم

چند روز بود که لباسا وسط خونه ولو بود

دیگه داشتم دیونه میشدم

خداروشکر دیروز تمومش کردیم با شووری

امروز هم خونه رو جارو زدم کمی از طرفارو شستم و خشک کردم و گذاشتم تو کابینت

هنوز کلی از ظرفا مونده

دارم یه گردگیری کلی میکنم

از 6 تا الان رو پا بودم

شووری هم فردا امتحان داره که رفته خونه خواهرشووری تا خواهرش بعضی اشکالاشو (زبان)

رفع کنه

منم شیر جوشوندم و کمی خوردم و ماست درست کردم

و کمی هم پنیر درست کردم

آخه شووری پنیر خونگی خیلی دوست داره

الان هم سوپ گذاشتم و نشستم پای نت

این روزا دارم واس مشکلات زندگیم حکمت خدارو پیدا میکنم

یه اتفاقایی افتاده که بعدا میام میتعریفم

| ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com