خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

کلا من از خودم بیزارم

مخصوصا تو این 2و3 روزه

به چند دلیل:

1-بابت دیروز که بچه ها میان اینجا و سرم رو میخورن

منم اصلا روم نمیشه بهشون چیزی بگم که مبادا برن به مادراشون بگن و اونا هم ناراحت بشن

اگه از اول مثل جاری بهشون تذکر داده بودم الان سالی یه بار هم این ورا پیداشون نمیشد

2- الان 7 ماهه که شناسه نظارتم رو گذاشتم واسه کارگاه برادر جاری

اما دریغ از یک تومن

تازه دیروز شووری رفته ازش بستنی بگیره ریلکس حساب کرده و پولشو گرفته

از دیشب دارم دق میکنم

امروز دوستم میگفت من ماهی 350 میگیرم

ای خاک بر سر من

به شووری گفتم که به داداشش بگه بهش تذکر بده

اگه درست نشد خودم زنگ میزنم بهشون و میگم

3- بالاخره امروز اون کیک رو پختم

کدوم؟من برای مناسبتایی مثل روز پدر و ... واسه پدرشووری و مامانم اینا و ... کیک میپزم و میبرم

خیلی وقته این کار رو میکنم

بالاخره روز پدر جاری بزرگی خونه پدرشوورم بود و از اون روز تا حالا هر روز زنگ میزنه و میگه واس پسر من کیک پختی؟

تازه اولش میگفت که خبرم کن خودم بیام اونجا باشم که مثلا یاد بگیرم(اونم کسی که ناهار هم خیلی وقتا نمیپزه و از بیرون میگیرن

کلن خیلی شل و وارفته تشریف دارن)

منم دیدم اگه بگم بیاد یه روز کامل میمونه و ناهار یا شامی تلپ میشه اینجا

خودم درست کردم و عصری میدم شووری ببره

حالا اون کسیه که تو این 6/7 سال به خدا یه ناهار و شامی رو مارو دعوت نگرفته و فقط تو کار اطراقه

از خودم بدم میاد که چرا نتونستم بهش بگم نمیتونم

اونم به کسی که هیچکی کاه هم بارش نمیکنه

4-

5-

و.....

حالا بگین حق دارم؟

| ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com