خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

صبح پیش از بالا آمدن خورشید خواهری زنگیدن

میای بریم آرایشگاه؟؟/

گفتم باشه رفتیم ولی آرایشگرمون رفته بود مسافرت

رفتیم  یه جای دیگه

کلن ما خیلی ابروهامون نازکه

منم هی به آرایشگره گفتما

ولی بازم ابرومو نازک کرد

اعصابم ریخت بهم

11 رفتم خونه دختر عموی شووری که شوورش با آقای ما دوسته

ناهاز منو نگه داشتن و شووری هم اومد

2:30 ناهار که ماکارونی بود رو خوردیم و 4 اومدم خونه

چون شام مامی اینا با خواهریا میاومدن خونه ما

گردو هارو مغز کردم واسه فسنجون و کلی گردگیری فرمودمو

5:30 رفتیم سر خاک مادر شووری

6 هم رفتیم دنبال خواهری اینا

مامی اینا هم اومدن و تازه تو این هاگیر واگیر

پدر شووری ب اتفاق برادر شووری و 2 تا بچه های خواهر.شو هم اومدن و موندنت عروس به گلا آب نمیده و همش میخوابه

گلا همه خراب شدن

منم که کاردم میزدی خونم نمی اومد

هرچی خواهری گفت جوابشو بده و بهش بگو من گل نمیخوام اینا رو ببرین واسه خودتون

گفتم روم نمیشه ولش کن

خوب..............

12 تازه خواهری اینا رفتن و ما هم  در پی زنگ های مکرر دوست شووری رفتیم خونشون

و کیک خوردیم و 50 تومن بردیم واسه تولد نینی هاشون

با همون دختر عمو شووری و مامان 2 قلو ها کلی حرف زدیم و دلمون باز شد

3 اومدیم و خوابیدیم

شووری هم امروز واس 3 روز رفته شیفت و نیست و من در دوران مجردی به سر میبرم

پدرشووری که هی به همه میگف

 

| ۱۳٩٠/٧/٢٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com