خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

5 شنبه شب با شووری رفتیم بیرون

10 شووری اومد و من که فلافل درست کرده بودم 4 تا ساندویچ درستیدم و با فلاسک چایی و تجهیزات رفتیم بیرون

تو پارک نشستیم و برای بار دوم که تو این 6 سال بی نظیره(آمار تنها بودنمون رو گفتما)

شام رو خوردیمو کمی نشستیم بعد هم پیاده روی کردیم

تو این پیاده رویی مون یه چیزی دیدم که هنوز بعد از چند روز هنوز رو مخمه

داشتیم قدم میزدیم که دیدم یه مرد با پسر کوچولوش که حدودا 6 سالی داشت روی یه نیمکت نشستن و دارن ساندویچ میخورن

کمی که دقت کردم دیدم یه دونه ساندویچ دارن با یه دوغ کوچولو

یه بار پدره گاز میزد و یه بار هم پسر کوچولوه

داشتم دیونه میشدم

به شووری گفتم کاش میشد کمکشون میکردیم که شووری گفت نه الان جلو بچه اصلا خوب نیست

بمیرم برای این قشرا که خدا میدونه چه زجری میکشن این باباهایی که کمی اوضاع مالیشون خرابه

خدایا کمک همه بابا مامانا کن که یه وقت جلو بچه هاشون کم نیارن

فکر میکنین تو پست بعدی چی میتعریفم؟

هان؟

| ۱۳٩۱/٤/۱٠ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com