خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

ممنونم گلای مهربونم

اینهمه به یادمین؟؟؟؟؟؟

خوبم و روزا داره میگذره

5 شنبه ای رفتیم مرکز استان(یزد)عقد پسر خاله شووری

جدا از اینکه هیچکی باورش نمیشد من باردار باشم

همه شوکه شده بودن و بهم تبریک میگفتن

 

هی بهم میگفتن پاشو بیا وسط

منم میگفتم نمیتونم

اونا:چرا؟ نکنه خبریه؟

من:آرهلبخند

اونا: برو خالی بندخنده

من:جدی میگم

اونا: قسم بخور

بالاخره کلی قسم میخوردم تا باورشون میشد

چون من خیلی وقتا بچه های فامیل رو میذاشتم سر کار بابت بچه دارشدنمون

کلی هم برام تو عروسی هورا میکشیدن  و واسم میخوندن که مامان بچه باید برقصه و ...

چون من با بچه های قوم و خویش شووری خیلی جورم چه دختر و چه پسر کلی باهام راحتن

خواهر شووریا هر دوشون خیلی هوامو داشتن و کلی بهم میرسن تو این روزا و تو عروسی

بالاخره امتحانای یونی امروز تموم شد و من راحت شدم از اینهمه مراقب بودن

این روزای آخر خیلی بهم فشار میاومد

کلی لاغر شدم ولی از الان صورتم داره پوف میکنه

ویارم شدید نیس ولی کمر درد و دل درد و بی اشتهایی داره میکشدم

شووری خیلی هوامو داره و این خیلی کیف میده که به آدم جوری میرسن که با همیشه فرق میکرده

من که از نینی دار شدن بدم میاومد خیلی الان باهاش حال میکنم

واقعا باورم نمیشد این که می.فتن مهرش به دل آدم میاوفته یعنی چی...

سعی میکنم شیر و خرما و مغزیجات رو زیادتر بخورم همینطور میوه و سبزی

دیگه چی بخورم؟

 

| ۱۳٩۱/٤/۱۸ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com