خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خیلی برام جالبه

کارای ما همیشه آخرای شب شروع میشه

یه وقت فکر بد نکنین

مثلا اینکه بیچاره اجاق گازمون بیشتر شبا این وقت داره میزنه تو سر خودش

چه وقتایی که فرداش شووری میره سر کار و چه الان که ماه رمضونه

قرمه سبزی گذاشتم تا خوب جا بیفته واسه سحری

بوش همه خونه رو گرفته

بعد از مدتها خیلی بهم حال میده

برنج رو هم گذاشتم دم بکشه

شووری هم که از صبح که از سر کار اومد رفت بیرون و سر کار دوم

هنوز هم نیومده

حتی افطار هم نبود

حالا قابل توجه دوستایی که میگن هنوز خوبه و شرایط کاری همینه

آخه شووری من روزایی که سر کار هم نیس میره سر کار دومش که ازاده و فقط واسه خواب میاد

امروز زنگیده که میخوای کارم رو ول کنم؟

گفتم نه........

اصلا

حالا که بعداز عمری پیمانی شدین نه

از این به بعد 15 روز که کاملا شووری رو نمیبینم و 15 روز دیگه هم 12 میاد و صبح زود میره

خوش بحال مادرامون چه زندگی ای کردن

ما با اینهمه دویدن بازم همیشه هشتمون گرو 9 هس

جالب ترش اینه که اصلا تو شرایطمون تغییری ایجاد نشده و نمیشه

ولی..........

اصولا من انسان پوست کلفتی هستم و کم کم آروم شدم و منتظرم شووری بیاد

| ۱۳٩۱/٥/٢ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com