خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

فکرم بد جور درگیره

شوهری به خاطر کارش با داییش صحبت کرده و چون محل کار شووری نزدیکه مرکز استانه(خود مرکز نیستا)

دایش بهش گفته خوب پاشید بیاین خود یزد

الان من موندمو خیلی چیزا و فکرا

یکی اینکه خونمون رو که با اینهمه عشق و علاقه داریم میسازیم رو دیگه هیچ وقت قرار نیس توش زندگی کنیم

یکی اینکه من ب شدت به خونوادمو و شهرم وابسته شدم و خیلی برام سخته که بخوام ازشون دور بشم

یکیش هم آرامشیه که تو این شهرای کوچیکه

من عاشق این آرامشم

ولی از طرفی محسنات زیادی داره

دیگه مغزم کار نمیکنه

به نظر شما چکار کنم بهتره؟

| ۱۳٩۱/٥/٤ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com