خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خواهر شوهر کوچیکی 2 سال پیش حدودا عقد کردن و همون وقت جشن کلی گرفتن و همه چیز تمموم که بعدا هر وقت خواستن برن خونه خودشون

از اون به بعد بخاطر دلایلی که پیش اومد و مشکلاتی که زن باباشون پیش آورد طفلکی مجبور شد بره خونه مادرشوهرش و اونجا زندگی کنه

تو این مدت هم منتطر بودن خونه خودشون ساخته بشه که بنا به دلایلی خونه نیمه تموم موند و اینا الان قرار شده بیان خونه خواهر شوهر بزرگی رو اجاره ای ....

یادتونه کی من گفتم داریم جهیزیه رو میچینیم؟

امشب میخوان برن خونه خودشون

ببینین حوصله ملت رو

تو اردیبهشت ما جهاز رو چیدیم

امشب مولودی دارن خونشون

منم برم دستامو اپیلیدی کنم و بپرم تو حموم و بعدش برم کمکشون

آخه من خیلی عروس خوبیم دیگهدلقک

راستی باید بیام از تصمیماتی که جدیدا گرفتم براتون بگم

یه کاری میخوام بکنم که احتمالا همه بهم میخندن

میامو میتعریفم

فعلا برم

راستی شبی شب تولده امام گلمونه

منو فراموش نکنینا

التماس دعا دارم

فحلن بابای

| ۱۳٩۱/٥/۱۳ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com