خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیشب بالاخره راه افتادم به سمت تهران

نمیدونم چرا وقتی میام تهران دلم میگیره اساسی

شاید به خاطر اینه که تو شهر کوچیک هستمو تحمل این شلوغی رو ندارم

10 با قطار راه افتادم و 6 رسیدم خونه خواهری

نینی اش خیلی خوشکل شده بود تو این دو سه روزه

تا 8:30 خوابیدمو اومدم یونی

آدم میمونه تو کار این کارشناسای یونی

این همه واسش ایمیل زدم هنوز کارمو انجام تداده

الان گفت برو یه چرخی بزن و بیا واست اکیش میکنم منم امدم نت

بعدشم میرم دفاع یکی از بچه ها تا ببینم چه خبره

خیلی استرس دارم واسم دعا بنمایید

| ۱۳٩٠/۸/٤ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com