خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیگه بریدم شکستم خسته ام خسته

نای نفس کشیدن هم ندارم

خدای من چرا؟

منو رها کردی اونم تو این ماه

واقعا بریدم

هیچکی من رو درک نمیکنه

از بس اعصابم داغونه دیکه حواسم رو نمیتونم جمع و جور کنم

از پریروز سحر و افطارم شده چند تا دونه خرما

دیشب هم مهمونی خواهر جاری بودیم

بازم یه متلک دیگه

باز هم نگاه های همراه با طعنه

چند روزه سرامیکای کف هال باد کرده و اومده بالا

به شووری میگم یه فکر ی بکن میندازه پشت گوش

خسته شدم

خونمون هم متوقفه.

فقط برام دعا کنین.....

| ۱۳٩۱/٥/٢٥ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com