خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

از مهمونی بگم که جونم بالا اومد

حسابی خورد و خاکشیر شدیم رفت

با اینکه کلی چیزام اماده بود ولی بازم خیلی کار داشتم

غذا که قرمه سبزی بود و ماهی قزل آلا و سالاد فصل و ژله خورده شیشه داشتم سوپ سفید هم بود با سبزی خوردن

خواهری که اومد فقط یه سبزی رو کمکم پاک کرد و بعدش هم که بچه اش آروم نمیشد

از 4 شروع کردم به سرخ کردن ماهیا

با اینکه ماهیا زیاد بزرگ بودن 20 تا بیشتر نذاشته بودم که مزه دار شدن

از 10 تا 4 تو مایع مزه دار شدن و 4 تا 6 کار سرخشون طول کشید تو 3 تا ماهی تابه

اونم تنهایی

بعد هم گذاشتموشون تو فر که گرم بمونن

برنج رو هم مامی آورد

طرفارو بردیم بالا و ...

تا مهمونا اومدن

45 نفری بودن

حسابی خسته

شدم

کلی غذا اضافه اومد

مخصوصا ماهی

خیلی زیاد بود

خواهریا و زنداداشم و خواهرشو بزرگی ظرفارو شستن و رفتن

تا خشک کردم و با شوهر خواهرشووری و برادر شو آوردیم پایین شد 1

بعد هم که کامل بالا رو جارو کشیدم و مرتب کردم که بعدش حرف و حدیث پیش نیاد

2 اومدم پایین و مرتب کردن و ...

فر رو تمیز و سینیاشو شستم و ظرفارو گذاشتم سرجاشو جارو

شد 3:5

تازه بعد از یه روز 4 شووری برام شام آورد خوردم

چون نه من و نه شووری از استرس هیچی نخوردیم و فقط 2/3 تا قاشق سوپ من خوردم و شووری

از من به شما نصیحت که نکنین از اینکارا

من که به غلط کردن افتادم

دیگه تا خوابیدم شد 4

اما 6 با بدبختی شووری رو بیدار کردم که بهم مسکن بزنه

از بس این پله هارو بالا و پایین شده بودم تموم استخونای پاهامو دستام داشت میترکید

قدرت راه رفتن نداشتم

کف پاهام میسوخت

شووری مسکن بهم زد و رفت نماز عید

تا اومد 10 شد یه سر رفتم بالا

بعد هم خونه مامان و خاله

ناهار رو خونه مامی خوردیمو

عصری هم با مامی اینا و خاله و بچه هاش

رفتیم یه محل تفریحی که 80 کیلومتر از شهرمون بیرونه

کنار یه رودخونه

شام رو خوردیم برگشتیم شد 1

امروز از خواب پاشدم دویدم تو آشپزخونه برنج برداشتم که خیس کنم

شووری اومده ازم میگیره میگه چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه خبره؟؟؟؟؟؟؟/

اینهمه برنج؟

باورتون میشه زمان رو گم کردم

فکر میکردم مهمون دارم

ببینید چه خبره

 

| ۱۳٩۱/٥/۳٠ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com