خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیشب خواب دیدم رفتم مشهد

میخواستم برم تو حرم که درارو بسته بودن

خواهرشو بزرگی انگار خادم اونجا بود(فکر کنم از بس میرن مشهد اسمشون رفته جزو لیست خادما)چشمک

نذاشتن برم تو

خواهرشو اومد جلوم و گفت بیا خودم میبرمت داخل

با هم راه افتادیم هی از درا رد میشدیم و من هی گریه میکردم

زن یکی از دوستای شووری هم همراهم بود

این دوست شووری 3 سالی هست که یه بیماری لاعلاج داره و الان هم حالش خیلی وخیمه

خوب داشتم میگفتم اسم این خانم دوست شووری فاطمه هس

هرجا میرفتم هی با خواهر شوو نگاه میکردیم میدیدیم فاطمه یه مرحله جلوتره ماست و داره زار زار گریه میکنه

از یه دری که رد میشدیم فاطمه منو صدا زد و گفت بیا

رفتم کنارش دیدم 2 تا خانم نشستن با 2 تا عروسک سفید

روی یکیش نوشته بود نیما

دوستم بهم گفت بیا اینو بگیر روش یه اسم بنویس

گفتم چی میشه اگه بنویسم

خواهر شو گفت امام رضا بهت بچه میده بهش گفتم خودتم بنویس

ولی دوستم گفت من حاجت مهمتری دارم

و هی اصرار که روش بنویس

منم هی میگفتم چی بنویسم

خواهر شو بهم گفت بنویس سپهر

گفتم  میشه واسه یکی دیگه بنویسم؟

خانمه گفت میخوای بنویس

خواهر شو جوش اورد که واسه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بنویس واسه خودتون(فکر کنم کلا منو برده بود اونجا واسه همیننیشخند

گفتم نه میخوام واسه پسر عمه ام بنویسم

یه پسر عمه دارم 10 ساله ازدواج کرده ولی بچه دار نمیشن

خانمش یه تیکه ماهه و ما خیلی با هم جوریم

عروسک رو گرفتم و با گریه شروع کردم به نوشتن اسم علی

اینقدر تحت تاثیر بودم که بلند بلند گریه میکردم

از صدای خودم بیدار شدم

و حیف که نتونستم خود ضریح رو ببینم

البته خودم فکر میکنم که چون با خاله پری هستم نتونستم ضریح رو ببینم

الان هم که یادم به اون جو میافته اشکام به پهنای صورتم میریزه

خدایا یعنی میشه اوناهم بچه دار بشن و دوست شووری شفا بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

| ۱۳٩۱/٦/٥ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com