خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

چند روز پیش یه اتفاقی واسم افتاد گفتم بگم درس عبرتی بشه واسه شما

از خونه خواهری که میایم یعنی سر کوچه شون میخوریم به یه بلوار

که فقط تا میدون 5 متری فاصله داره

آقا ما از کوچه بیرون اومدیم و خلاف رفتیم

(قبول دارم که اشتباه کردم ولی حالشو نداشتم که تا ته بلوار برم و برگردم)

همین که ما اومدیم بپیچیم پلیس رسید

هی چراغ داد که نگه دارم

زدم کنار

دیدم داره پیاده میشن و با برگه جریمه  انر انر میاد طرفم

صبش شووری رفته بود آزمایش و نوار قلب گرفته بود واسه کارشون

گذاشته بود رو داشبورد

ایکی ثانیه ذهن خلاق ما وارد عمل شد و با هول و هراس اینارو دادم خوهر کوچیکه و گفتم خودتو بزن به بیحالی

تا آقا پلیسه رسید همه چی حل بود

با دعوا بهم گفت چرا خلاف اومدی؟

منم با گنگ بازی گفتم آقا این حالش خیلی بده

مریضی قلبی داره ببینین اینم نوار قلبش

باید سریع برسونمش به دکتر

اونم گفت ولی این دلیل نمیشه

فکر کنم رنگم خیلی پریده بود

کم کم باورش شد و گفت برو ولی دیگه خلاف نکنیا

وقتی رفت باورم نمیشد تموم شده

تا چند ثانیه صبر کردم حالم خوب شد و راه افتادم

انگار حال خودم بدتر از خواهری بود

پی نوشت: شنیده بودم ایرانیا تو دروغ و دغل خیلی خلاقن ولی خودم هم باورم نمیشد تا این حد سریع

خودمم هنوز تو شوکم که چطور شد ذهنم فعال شد

راستی شما حواستون باشه یهویی پلیس اونور نوار قلب رو نبینه خیلی شانس اوردم اسم شووری رو نوار قلب بود ولی اون ندید

در خاتمه یه کلام

خلاف نکنین که اینهمه تنتون نلرزه

| ۱۳٩۱/٦/۸ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com