خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

یعنی بنده یه تنبل خونه ای راه انداختم که نگو و نپرس

از دیروز کلاسای امروزم رو کنسل کردم که با شووری بریم یزد

هم اون کلاس داشت و هم من برم خرید مهر

از طرفی هم یه سر بزنم به دوست دوران دانشجویی ام

شووری که 5 صدام زد یه آن شیطونه بهم گفت نرو

نشستم تو تخت و به شووری گفتم من نمیام تو برو

شووری رفت و من به دوستم زنگیدم که نمیام

و مثل خر خوابیدم تا 12

الان عذاب وجدان دارم

دلم میخواست رفته بودم

چه کنم با این تنبلی؟؟؟؟؟

| ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com