خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

بهلههههههههه من الان از آشپزخونه میام

شدم یانگوم خانوم

از صبح که شووری رفته من کلاس بودمو یه سر رفتم خونه مامان و شام رو خوردم و اومدم خونه

مامانم واسم گوشت گرفته بود

پدرشووری هم دیشب واسم از باغش بادمجون آورده بود

از 10 شروع کردم

تا الان که 1 هس

بادمجونا رو پوست کندم و سرخ کردم این وسطا یه مقدارشم ترشی انداختم

گوشت ها رو هم چرخ کردم و بسته بندی

بادمجونا و ترشی ها رو هم ضبط و ربط دادم و الان مثل یه بانو خسته دارم پای نت خواب میرم

تازه گلوم هم درد گرفته

نمیدونم این دیگه چه مرضیه

وای از کمر درد دارم میمیرم

دیشب هم همین وضع بود و تا 2 مشغول آشپزی واسه شووری و 2 نوع غذا گذاشتم واسش

دیشب به شووری میگم فکر نکنی وقتی نینی دار بشیم دیگه من بتونم از این کارا بکنما

مطمینم دیگه وقت سر خاروندن ندارم

شووری هم کلی ذوق فرمودن که میدونم و غذا از بیرون میگیرم و کمکت میدم و از این حرفا

بنده خدا فکر کرده حالا همین الان از تو جیبم بچه در میارم

این روزا مثل خر میخوابم

الان هم برم بخوابم

| ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com