خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

اه حالم داره از این شهر و کشورم بهم میخوره

دیگه اصلا احساس امنیت و ارامش نمیکنم

این 2 و 3 روزه فقط از استرس مردم و زنده شدم

نه من که کل خونواده ام

جمعه عروسی برادر جاری بود

شنبه هم پاتختی

منو خواهری و جاری بزرگه و خواهرشووری رفتیم و 6 بود که برگشتیم اونم با ماشین خواهری(یه زانتیا سورمه ای)

فقط شانس اوردیم که خواهرشووری که 8 ماهشه با شوورش رفت وگرنه خاک بر سرمون میشد

تو مسیرمون یه 405 جلومون دایم تیک آف میزد و ترمز ناگهانی

دیونه کرد منو

چند جا هم پیچید جلو من که نذاره من بریدگی هارو دور بزنم

تا رفتیم کوچه جاری

از تو آیینه دیدم داره سره  کوچه زاغ مارو چوب میزنه

خیالم راحت شد که پشت سرمون نیومد

کوچه جاری اینا جوریه که اصلا نمیشه دور زد داخلش

و باید یا دنده عقب اومد و یا اینکه بریم از تو یه کوچه دیگه خارج شیم

یه کوچه خیلی پیچ در پیچ

من براهم ادامه دادم

تا رسیدم به یه 2 راهی

دیدم یه ماشین پیچید و مسیر رو بست

خودشون بودن 4 تا نره غول

حالا از وقتی جاری پیاده شده بود خواهری با 110 تماس گرفته بود و داشت شماره ماشین رو میداد که ما دیدیمشون

خواهری جیغ میزد که دارن میان تو ماشینشون

ولی تازه 110 میگه شماره رو یه باره دیگه بدینپیاده شدن و اومدن طرفمون

من قفل ماشین رو هم نمیتونستم پیدا کنم از بس هول کرده بودم

اونوقت هرکی منو میبینه میگه ای بابا ازت بعیده

یه سنگی آجری میزئی تو شیشه ماشینشون(اینو خانوما میگن)

بابام هم هی میگه چرا باهام تماس نگرفتی

هیچکی نمیفهمه یهویی 4 تا پسر بیان جلو آدم رو بگیرن اجر کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟قفل رو پیدا نمکردم آجر و تماس دیگه کجا بود؟

(حالا داشته باشیم من بار اولم بود پشت این ماشین نشسته بودم)

2 قدم مونده بودن بهمون

خواهری داد زد دنده عقب بگیر یا بزن بهشون برو

سریع زدم دنده عقب و با سرعت زیاد اومدم عقب

تا اونا برگردن تو ماشینشون من خودمو رسوندم به خ اصلی

همه اون کوچه رو با جیغ دنده عقب اومدم

خدایش شانس اوردم به کسی نزدیم

تو خیابون اصلی هم پشت سرمون بودن (110 کجا بود؟)

تا خودمون رو برسونیم خونه بابام خواهری گریه میکرد و من داد میزدم خدایا کمکم کن

تا رسیدم دم خونه دیدم داداشی با دوستش دارن میان

داد زدم ببین اینا کین؟

تا اونا داداشم رو دیدن سریع رفتن

هر چی گشتن پیداشون نکردن تا اینکه شوور خواهری اومد گفت بشینین تو ماشین و دور بزنین

خودشم عقب ماشین خوابید

2 ساعتی چرخیدیم

برگشتیم همون کوچه

ماشینشون کنار کوچه پارک شده بود

وایسادم

شیشه رو دادم پایین

یکیشون پیاده شد و اومد طرفم

شوور خواهری هم پیاده شد و شروع کرد به کتک کاری و فحش

داداشی هم با دوستاشو 110 رسیدن

(رفته بودن 110 رو آوردن/عروس کشون بوده)

دیگه تا 10 شب کلانتری و شکایت و بازجویی

اونم تو شبی که مامی پسر عموم رو پاگشا کرده بود

اون شب فقط راننده باز داشت شد

دیروز هم دادگاه و ...

جالبه تو دادگاه داداشش که باهاش بوده(2 تاشون داداش بودن 1 شوهر خواهرشون 1 هم دوستشون)

بهم میگه دوست داریم تو خیابون بچرخیم کور شین شما پشت ماشین نشینین

زن رو چه به زانتیا

منم گفتم تو غلط میکنی

حالا نشونت میدم که کی باید بشینه تو خونه

از اون شب تا حالا مامانم فشارش بالاست

خواهرم رعشه گرفته و ...

حالا صبر کردیم ببینیم دادگاه چه میکنه

دیروز که به قید سند آزاد شدن

هر نیم ساعت یه بار هم میان واسه رضایت

همه فامیل و دوست و آشنا که شنیدن میزنگن که اگه رضایت بدین دارین خیانت میکنین به اونای دیگه

جالبه مامانش برگشته میگه اینا زن دارن

منم گفتم این که بدتره

میگه نمیدونستن شما ها شوهر دارین

بابام هم گفت اگه 2 تا دختر دانشجو و غریب بودن چی؟گناه نداشتن؟

دیگه در خونه رو باز نمیکنیم که بیان التماس

از حرف دیروزشون تا الان دارم میترکم

چند تا از دوستای شووری و داداشم و پسرای فامیلمون چند بار زنگیدن که باید بریم یه دل سیر از شرمندگیشون درآییم

پسر عمه ام که به پسره گفته فقط در صورتی رضایت میدیم که همون کار رو با خواهراتون بکنیم

اونوقت شما واس ما رضایت بدین و ما واسه شما

(نه که اونا واسشون خیلی مهمه)

بالاخره فهمیدین چند ساعت شد تا 110 رسید؟

پی نوشت: حتما مراقب خودتون باشین

درب ماشینتون رو قفل کنین

تو شهر های بزرگ که خدا عالمه چه خبره؟

| ۱۳٩۱/۸/۱٥ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com