خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

بله امروز که هی پاشدم و هی خوابیدم

که هی وایییی من بالاخره اینقد من نرفتم اون مدرسه ای که واسم کلاس گذاشتن که مدیرش زنگید و بهم برنامه رو داد

فردا 7:30 هم کلاس دارم

بعد از مدتها صبحونه خوبی خوردمو (حلوا ارده) و بعد مرغ گذاشتم واسه ناهارم

میخواستم مثلا تنبلی رو بذارم کنار

نشستم کمی مطالعه واسه کلاسم تو یونی

مرغم که بیچاره 3 بار سوخت

چون یادم میرفت زیرشو کم کنم

ناهار رو زدم و رفتم یونی

کلاس خوب بود تا آخرای کلاس که با 2 تا از پسرای کلاس بد برخورد کردم و هنوز عذاب وجدان دارم(آخه کلاس رو دست انداخته بودن)

اومدم خونه مامی و از خواهری کتاب سال قبلشو گرفتم و دختر دایی ام رو که کوچولوه و خونه مامی بود رو رسوندم و کمی اونجا موندم

بعد هم شام آبگوشت خوردمو اومدم خونه پدر شووری

جاری اینجا بود و من تا 10 اونجا نشستم و فهمیدم که آخر هفته تولده بچه برادر شووریه شیراز.

برادر شووری کوچیکه با خوا.شووری ها  اصرار دارن که بریم

منم گفتم هرچی شووری بگه گرچه من 4 شنبه کلاس دارم

حالا داشته باشین نه ما دعوت شدیم و نه جاری کوچیکه و نه پدر شووری

چقدر خلیم اگه بریم

که بعید هم نیست 5 ساعت راه رو بندازیم و بریم

| ۱۳٩٠/۸/۱٥ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com