خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیر زمانی است که نیاندیشیده ام/نه اینکه نخواهم

بارها خواسته ام اما در برابرش سخت جبهه گرفته ام

نخواسته ام بهش فکر کنم بلکه کمی راحتتر با این زندگی و و بدبختیام بسازم

اون چیزی که خیلی وقته خودمو گول زدم و بهش فکر نکردم چیز خاصی نیس

خوشبختیه

بلههههههههه همین یه کلمه که میتونه آبی باشه رو آتش برام

دیگه بریدم

از همه چیز و همه کس

دیگه دلم نمیخواد نقش یه آدم خوشبخت رو بازی کنم که هم خونواده ام دل خوش باشن و هم خود احمقم

هر وقت به این فکر میکنم که چطور جونی ام گذشت و اونم اینجا دیونه میشم

دیگه تحملی برام نمونده

سلولهای مغزم در حال مرگن

قلبم در حال پوکیدنه

گلوم میسوزه و بدنم میلرزه

اما هنوز زنده ام

زنده و محکوم به تحمل اینهمه سختی و تحقیر

کاش یه خواب بود این زندگی نکبتبار من

4 سال زندگی اونم تو تنهایی مطلق در خونه ای که همه رفت و آمدم کنترل میشه خیلی سخته

هر شب تنها 

هر روز تنها

تحمل اینا نشدنی نیس اما....

زمانی برام نشدنی شده که هیچکس درکم نمیکنه

شریکی که حداقل وظیفه اش اینه شونه خالی کرده

خیلی وقته که به حرفای دلم توجهی نمیکنه

هر وقت بهش گفتم دیگه تحمل اینجا برام سخته(اونم بخدا بیشتر از انگشتای دستم نیست)

میگه چاره ای نیس

باید صبر کنی

جدیدا هم که شروع میکنه به سر و صدا

دست پیش رو میگیره که پس نیافته

استدلالش:

اعصابم ضعیف شده و تحمل ندارم این چیزا رو به من نگو

پس من که یه زنم چی؟

من چه گناهی کردم؟

خسته شدم به معنای واقعی

از بی همزبونی

از اینهمه بی مروتی

از اینهمه صبر کردن الکی

 

کاش قلبم از حرکت میایستاد

 

| ۱۳٩۱/۸/٢۳ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com