خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خودمم نمیدونم این روزا چمه؟

ناجور از دست به قول اطلسی جون (قوم الضالمین) بهم ریخته ام

5 شنبه بابایی اینا و خواهری و زنداداشم رو دعوتیدم خونمون واس شام

اما ظهر خواهر شو بزرگی زنگید که جشن سیسمونیه خواهر شو کوچیکست شب

منم گفتم مهمون دارم

اما گفت بیا و زود برگرد

مامان هم دعوت بود

رفتیم و اومدیم

باورم نمیشد اینهمه چس کلاس رو

به قول خرم انگار شاهزاده میاید

از خواهر شو بزرگی  و کوچیکی و مادرشوهرش چه قیافه ای گرفتن واس من

هی هم میگفتن ببین شاید هوست کنه

منم هی خودمو خوردم

پدر شوهر گرامی که همیشه واس ما کاسه گدایی دست گرفته سنگ تموم گذاشتن واسه دخترشون

تازه دیروز شووری گفت :بابام گفته واسش وام بگیرم

منم داغ کردم و کلی هوار(واس بار اول) که کسی که نمیتونه نکنه اینکارا رو...........

خیلی اعصابم خورده..........

برمیگردم

| ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com