خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

شیطانچرا بعضیا عادت دارن تو کار دیگرون دخالت کنن؟

دیروز مراسم سالگرد پدر بزرگ شووری بود

بچه هاش و نوه هاش که تو شهرای دیگه هستن همه اومده بودن

جالبش اینه که دیشب دعا داشتن از تو مسجد که اومدم بیرون یکی از دایی های همسری که دکتره و جدیدا از کربلا برگشته بهم نزدیک شد و گفت درسته که استاد دانشگاهی اما موهاتو بپوشون گناه داره

منم هنگ کردم و خندیدم و گفتم قشنگن دوست دارم بیرون باشننیشخند

تازه مشکین اصلا معلوم نمیشه مگر اینکه خیلی طرف نگاه کنهساکت

الان هم خواهر شو بزرگی بهم زنگیده که بابت اون قضیه شکایت و دادگاه و ...

گفت برادر بزرگش و داییی اش اومدن بهش گفتن که بگو رضایت بدن اگه موضوع کشدار بشه جلوی فامیل زشته و ابروریزیه

و شما حرف دایی ام و داداشم رو زمین نندازین

منم با اینکه داغ کرده بودم گفتم اگه خواهرت که حامله اس همراهمون اومده بود(که شانس اوردم با مادرشوهرش رفت) و برای بچه اش اتفاقی میافتاد چی؟کی باید جواب میداد

یا واسه دخترای خودشون پیش بیاد چکار میکنن؟

در اخر هم هرچی شوورم بگه(از سیاست)

هر چند که اصلا نمیرارم  و از حرف زدن من خواهرش فهمید

به قول خرم انچنان بکوبمتون که نفهمین..........

تا حالا احترامشون رو نگه داشتم اما این بار بهشون چنان برینم که کیف کنن

| ۱۳٩۱/٩/۱٠ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com