خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

پیرو پست تولدم باید بگم که:

شب قبل تاسوعا هر ساله یکی از دایی های شووری سفره داره و هییت

با خواهر شو ها همامنگ کردم که با هم بریم

یزرگی گفت شما برید و من بچه هام مریضه الان نمیام

البته من با جاری کوچیکه هماهنگ کرده بودیم که بریم

اما از اونجایی که من خر تشریف دارم زنگیدم به خواهرشو بزرگی

اونم گفت با کوچیکی برید و دختر من

رفتم دنبالشون و با هم و به اتفاق جاری کوچیکه رفتیم و اونجا نشسته بودیم که یهو دیدم خواهرشو کوچیکی داره نگاه بیرون میکنه و یهو پاشد و رفت یه سمت دیگه(حالا خانم 9 ماهشونها)

خوب که نگاه کردم دیدم آهان زنداداش بزرگشونه(این داداش عزیزشون شیراز ساکنن و همین زنداداش عزیز تر از جانشان همانی است که 3 سال پیش زنگیدن به خواهرشو که مهریه منو باباتون بهم بدهد و کلی دعوا که خواهرشو پشت تلفن از هوش رفتن و خودش به من گفت خدارو شکر داداشم عسلویه هست و پیش این عفریته زندگی نمیکنه)

چشممان به جمال خواهرشو بزرگی که با زنداداش اومده بودن هم منور شد

خواهرشو کوچیکی رفت پیش اونا نشست

من گفتم چه کنیم

جاری کوچیکه گفت ولش کن بابا

من که نمیام تو میخوای برو

منم برای بار اول برخلاف دلم عمل کردم(الان خیلی خوشحالم که جاری نذاشت برم)

نشستیم تا آخر شب

بعد شام که میخواستیم بریم جاری رو دیدم

روبوسی و ...

بهم گفت مگه شما ندیدین ما اومدیم؟

منم گفتم نه

گفت خواهرشو کوچیکی که کنارشما بوده

من :اون اصلا چیزی نگفت پاشد رفت

خواهرشو بزرگی داشت خودشو میخورد و عصبی بود

آخر شب هم اصلا چیزی نگفتن و با داداش و زنداداششون رفتنسبز

درصورتی که میدونستن من شوورم نیست و تنهامگریه

اومدم خونه

همشون بالا جمع بودن

با اینکه صدای در مارو شنیدن اصلا نیومدن بگن بیا بالا

خیلی بهم برخورد

صبح تنهایی رفتم سر خاک مادرشون

اونا هم بودن و خواهرشو بزرگی فرش پهن کرده بود و به جاری بزرگی جا داد که بشینه اما به من تعارف نزد

برادرشو اومد بهم گفت بیا بشین

من:نه لازم نیس/جای اونا تنگ میشه

هیچی نگفتن

تا فرداش هم همشون در جوار زنداداششون بودن و با اینکه میدونستن من تنهام اصلا بهم سر نزدن

دیگه منم رفتم تو فاز قیافه گرفتن و بهشون محل ندادم تا امروز

الان خیلی حواسشون جمعتر شده و برخوردشون آدمگونه

مثلا دیروز که از دانشگاه رفتم واسه ناهار سال پدربزرگ شووری

بدو بدو جلوم غذا میذاشتن و منم اصلا از سرجام بلند نشدم و حتی تو ظرف شستن یه قاشق هم کمک ندادم

مثل اینکه عزت آدما به قیافه گرفتن و  کلاس گذاشتنشون شدهشیطان

تا حالا جور دیگه ای رفتار کردم که به نظر خودم درست بوده اما الان پی بردم

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

پی نوشت:

تا حالا خواهرشو ها رو خیلی دوست داشتم و اونا خدایش بچه های خوبین اما

این درست نیس که چون منو خودمونی حساب میکنن احترامم رو کم کننمتفکر

2- امیدوارم بتونم همینجور بمونم(خبیث)از خود راضی

3- جاری  رو خدارو شکر سالی 2 بار میبینیم  و نه بیشتر

تلفن هم که اصلا

قبلنا من چند بار زنگیدم دیدم نه اون نمیزنگه دیگه نزدم

البت خواهرشوها و برادرشو خودشون میزنگن به عروس گلشون

| ۱۳٩۱/٩/۱۱ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com