خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

پریشب رفتیم خونه خواهرشو کوچیکه

چون هیچکی نبود و من بودم و شووری و برادرشو و بچه های خواهرشو بزرگی

سریع دست بکار شدم و کمی خونه رو تمیز کردم و اسفند و قران و...

دیگه اومدن و کلی عکس و این چیزا

دیروز هم رفتم عصر پیش خواهرشو و کلی خونشو تمیز کردم و اونم حسابی خوشحال شد

اصل ماجرا:

خواهر شوهر بزرگی یه پسر داره که 4 سالشه

اومده پیش من و جلوی اون همه پسر و مرد بلند میگه زندایی میدونی ثنا چطور به دنیا اومده؟

من گفتم نه

گفت شکم خاله رو نبریدن(راست میگه زایمانش طبیعی بوده)

دکترا زدن تو شکمش و بچه از دهن خاله افتاده بیرون

باورتون نمیشه کل جمع رفتن رو هوا

خواهرشو کوچیکیه کلی با خواهرش دعوا کرد که بچه رو جمع کن

دیگه اینکه یک ساعت بعد:

شازده کوچولو: زندایی ثنا رو دوست داری

من:اره عزیزم تورو هم خیلی دوست دارم

شووری گفت ما میخوایم نینی رو ببریم خونمون

کوچولو:نه..........

رو به من

تو خودت تو شکمت ثنا داری من میدونم

مگه نه دایی

بازم همه خندیدن

ادم میمونه از دست این نیم وجبیا چه کنه

 

| ۱۳٩۱/٩/۱٩ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com