خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

نمیدونم من حامله بشم چی میشم

هی نصف شب هوسای عجیب میکنم

امروز تو دستپخت مامان به رسم کاشان گوشت و لوبیا پزیدن

منم دلم خواست

از خونه خواهرشو که اومدم کمی درس خوندم

الان یهویی به سرم زد واسه خودم ابگوشت بذارم

همیشه وقتی شووری نیس دست و دلم به پخت و پز نمیره

و هی عذاب وجدان دارم که شووری نیس و من دارم چیزی درست میکنم

اما ...

یادم افتاد به جاری بزرگه که همیشه واسه خودش سنگ تموم میذاره

و یا دوستام مثل  نسیم جون که مثل یه خانوم زندگی میکنن

درنتیجه پاشدم یه تیکه کوچیک گوشت با لوبیا گذاشتم تا صبح بپزه

از الان دلم واسه صبح داره غنج میره

| ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com