خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

صبح زود پاشدم و چون تصمیم گرفته بودم صبحونه بخورم حلوا شکری زدم و یه چایی هم خوردم و رفتم مدرسه ای که کلاس داشتم

تا 10 ااطی بود ریختم روش

ونجا بودم و اومدم خونه شووری هم از شیفت اومد.

اون رفت بیرون و من هم کمی چرخیدم تو خونه

ناهار هم با کلی حوصله پزیدم

بادمجون رو سرخ کردم و یه کم پیاز و سیرداغ 

بعد بادمجون رو چیدم ته قابلمه/سیب زمینی که ورق شده بود روش

گوجه هم چیدم

اون پیاز داغارو که با رب قاطی شده بود رو ریختم روش

زیرشو کم کردم یه سینه مرغ پخته هم داشتم گذاشتم روی این ها

شووری که اومد بهش گله کردم که خواهرت به مادر شوورش گفته من باید طبقه هم کف خونه ام رو بسازین

و تو زیرزمینش نمیرم/ااونم گفته چطور زنداداشت رفته زیر زمین بابات

خوا.شو هم گفته اون مجبور بوده

بالاخره با شووری دعوامون شد اونم بعد از مدتها

شووری گفت میخواستی نیایی

منم کلی گریه کردم

ناهار هم نخوردیم و هنوز تو یخچاله

خیلی واسه خودم غصه ام شد

منی که همه خواستگارام خونه و زندگیشون توپه چند روز دیگه 3 سال کامل میشه که اینجا تمرگیدم

با این که روز خواستگاری بهم قول دادن خونه بسازن ولی الان 6 ساله از عقدمون میگذره و من حسرت به دل

خیلی قاطی کردم تو این روزا

اونم با حرفای این آدما

تا الان هم هنوز روابطمون حسنه نشده

| ۱۳٩٠/۸/۱٦ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com