خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سیلام جیگرای من

چطورین؟

منم هی میگذرونم

پریشب پدرشووری هییت رو شام میدادو طبق هر سال همه فعال بودن و کم و بیش کمکشون کردیم

از همه جالبتر اینکه جاری بزرگه که الان 6 سالی میشه که نمی اومد امسال اومد

از شیراز که اومدن

جلو نیومد و منتظر من بود طبق معمول که من برم جلو و روبوسی

اما جاری کوچیکه هم نیومد و منم نرفتم و فقط به حال و احوال دورا دور گذشت

خانوم خیلی بهشون برخورده بود و تا اخر شب هم تو لک و قیافه بود و بنده و جاری کوچیکه در ابرها سیر مینمودیم(چون همیشه خودشو بالا تر میگیره و کلن تو فاز دیگه ای هست براش لازم بید)

تا امروز هم خونه پدرشو بودن ولی بنده نرفتم دیگه اونجا

راستی ناهار همشون خونه خواهر شو بزرگی بودن ولی چون شووری من سر کار بود کسی به من نزنگید

بذار شووری بیاد بهش میگم

خیلی ناراحن شدم مثلا

دیگه اینکه از فردا بوق سگ تا شب باید برم حوزه امتحانی

احتمالا کم بیام اینجا

| ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com