خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دوستای عسیسم یه کمک میخوام  ازتون

یادتونه یه بار تعریف کردم که یکی از دوستای شووری ای ام اس داره و من خواب دیده بودم که امام رضا شفاش داده و من با خانومش تو حرم بودیو ...

این روزا خیلی حال دوستمون بده

دیگه یه جورایی دکترا جوابش کردن به کل

حالش خوب نیس

حال خانمش و شووری هم خیلی ناجوره

این پسر بزرگ خونواده اش بوده و تو اول راهنمایی که بود با باباش تصادف میکنن و باباشون فوت میشه

این پسر از همون موقع هم کار میکرد و هم درس میخوند

دیشب داداشم واسم تعریف کرد که همکلاس بودن تو راهنمایی و همیشه دستاش تاول زده بوده و یه بار معلم که خواسته تنبیه اش کنه تاولا ترکیده...

دیگه اشک امونمو برید

الان ماهیچه های گلوش هم از کار افتاده و براش لوله گذاشتن

امشب خانومش بهم زنگیده که چند شب پیش خواب دیدم که با شووریت اومدین شوور منو بردین امامزاده حسن

خیلی گریه کرد ازم خواست بپرسم امامزاده حسن کجاست

من نمیدونم میشه اگه کسی میدونه بهمون بگه شاید خدا رحمتشو به واسطه این امامزاده جاری کنه برامون

| ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com