خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سیلام

نمیدونم من اینجوریم یا همه همین اخلق رو دارن

حالا تا دیروز که اینترنتمون هیچ مرگش نبید من نمیخواستم پست بذارم

ولی همین که امروز این وامونده مودم قاطی کرده دلم میخواس بنویسم

لب تاپ رو گذاشتم رو پامو و جرات ندارم تکونش بدم و تو این شرایط میتایپم

امروز بعضیا عروس شدن

درسته؟

مبارکشون باشه دخمل خوشگلمون

مشتاقانه منتظر برگشت و خبرای سپیده نازنینم

الان ابی جونم داره میخونه و من که تنهام دارم کم کم میرم تو عالم خلسه

آقا پریشب ما یه کیک پزیدیم و توش به اصرار شووری قاووت خشخاش ریختم

از پریشب بنده نمیتونستم یه لحظه سر پا وایسم

کل دیروز و امروز رو خواب بیدم

تازه شبی که مامی اومد خونمون و واسش اوردم خورد بهم گفت این کیک حسابی خواب دارهه

دیگه اینکه هفته پیش عروسیی پسر عمه ام بود تازه دیشب عمه ام واسه مامانم تعریف کرد که عروسش حامله است و 6 ماهشه

البته که به کسی مربوط نیست و خودشون میدونن...

ولی این بیچاره ها میخواستن عید عروسی بگیرن که پسر عموم فوت شد و دیگه هم اجازه ندادن تا 3هفته پیش که دیگه پسر عمه ام به مامانش اینا گفته و عروسی و....

باورتون میشه عروس 6 ماهش تمومه ولی عمرا اگه از شکمش میفهمیدی

از دیشب تا حالا دارم به دختره بیچاره فکر میکنم که تو این 6 ماه چه زجری کشیده و اولین بارداریش رو زهر مارش شده اونم تو خونه پدرشوورش 

الان هم دارم وقت گذرونی میکنم واسه والیبال 5

 

 

 

| ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com