خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

شلام

عید همه مبارکا

پفته بودم که امروز سالگرد عروسیمونه

گفتم یه روز زودتر بگیرم

هم مهمونی فارغ التحصیلی و هم سالگرد

پریروز خونه رو تمیز کرده بودم که کارم کمتر بشه

دیروز هم از صبح 9 شروع کردم

3 تا مرغ رو شستم و سرخ کردم و گذاشتم بپزه

میوه شستم و چیدم تو ظرف

ناهار هم پیراشکی پزیدم واس شووری

خودمم که هر وقت مهمونی داشته باشم نمیتونم ناهار بخورم

ظرفارو از انباری اوردم و اماده کردم

سالاد فصل درست کردم

کیک هم پختم

ترشیارو ظرف کردم

و برنج رو هم تنهایی دم گذاشتم

کلن فقط خونواده شووری بودن

که 17 نفری میشن

7 دیگه کاری نداشتم و آماده

مهمونا که اومدن کلی حال کردن آخه هیچ کاری واسه کسی نمونده بود

تازه شکلات بادومی هم درستت کرده بودم و بعدا پستشو میذارم

کرم کارامل هم داشتم

خونواده شووری همه با هم واسم یه نیم سکه آورده بودن که من خیلی خوشحال شدم

تا 1 خونه ما بودن و کلی هم بزن و بکوب داشتیم

دلم میخواست خونواده ام بودن ولی چون جا نداشتیم و خواهری که تهرانه نیست گذاشتم اونم بیاد

امروز هم ناهار خونه پدر شووری بودیم و فقط 1 ساعت رفتم خونه مامی و اومدم

تا 10 خونه پدر شووری بودیم همه

شام  خواهر شووری و من باهم بودیم خونه ما

غذای دیشب رو خوردیم شوورامون رفته بودن فوتبال

حالا هم شووری خوابه

منم گلوم درد میکنه و خواب نمیرم

تازه فردا هم کلاس دارم

 

 پی نوشت؟؟؟؟

یه دوست امروز بهم رمز نداده میگه نمیشناسمت

جالبه که خیلی وقته منو لینک کرده

آدم میمونه که یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟

| ۱۳٩٠/۸/٢٥ | ۱:٢٧ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com