خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

نمیدونم چی بگم

خوبم اونم خوب از نوع پژمرده

هر روز معمولی میگذره

هر روز با بی حالی بیدار میشمو تا شب الکی وقت میگذرونم

تموم روزم با آه و اشک میگذره و بس

هنوز به رفتن گلم عادت نکردم

هنوز لباساشو جمع نکردم

یه جورایی منتظرم

گاهی یه فکر میاد تو ذهنم که اگه خدا بخواد شاید دخترم زنده بشه

بعد که حواسمو جمع میکنم خودم تو کار خودم میمونم

شبا خواب نینی میبینم که داره بهم لبخند میزنه

دیروز فریزر رو ریختم وسط و کلی تمیز کاری کردم بلکه یه کم حالم بهتر بشه

همین باعث شد شب کلی از درد بخیه و کمر و البته دلتنگی گریه کنم

دیگه خودمم خسته شدم از اینهمه اشک

حالا تازه درد داغ دیده هارو میفهمم

وای که چه سخته این روزا

| ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com