خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سلام دوستای گلم

ممنون بابت همدردیتون و شرمنده که جواب کامنتارو ندادم

اینقدر حالم خوش نیس که دیگه حال اینکار هم ندارم

با اینکه 40 روز گذشته و همیشه همه فکر میکنن گذشت زمان همه چیز رو از یاد آدم میبره و دلش اروم میگیره اما اینو فقط اونایی میفهمن که داغ دیده باشن

هر روز که میگذره بدتر میشم حتی از اون چیزی که فکرشو میکردم سختتره و سختتر هم میشه

فکر میکنم همه چیز برام تموم شده

دیگه حوصله دلداریای اطرافیارو ندارم/اونقدر که بی اختیار در برابر حرفاشون لبخندی میزنم که مشخصه فقط تمسخر است و بس

با اینکه میدونم شووری هم ناراحته اما اصلا نمیتونم تحملش کنم

دایم باهاش دعوا دارم

فکر میکنم که اصلا منو درک نمیکنه/اونقدر که اصلا نمیخوام تو خونه ببینمش

گاهی به اون شبی فکر میکنم که تو بیمارستان بودمو و قرار بود سزارین بشم

دلم میخواد اون شب برگرده و یه بار دیگه صدای قلبشو بشنوم

اون 2 شب و یه روز نینی ام اصلا تکون نخورد

فکر اینکه بچه ام همه چیز رو فهمیده بود  و شاید باهام قهر کرده بود داره داغوونم میکنه

تنها و بدون اینکه قطره ای شیر بخوره به اغوش خاک رفته و

 دیگه هیچ چی از اون وجود نازنینش نمونده

هر وقت شیرم میریزه بگم ببین این همون روزی ای هست که واسه طفل معصومم فرستادی ولی اون حتی یه قطره اش رو نچشید

دارم خفه میشم از همه این روزا خسته ام

دلم میخواد داد بزنم

دلم اغوش خدا رو میخواد

| ۱۳٩٢/٧/۱۸ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com