خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خونه پر از مهمونه و شاوغ پلوغ

اعصابم حسابی خط خطیه

خواهرم هی صدام میزنه...

میرم طرفش/نگاهش میکنم حسابی صورتشو کثیف کرده

باید صورتشو بشورم

بغلش میکنم و میرم سر ظرفشوییی

خواهری هی بهم میگه اینجا صورتشو نشوریا

محلش نمیدم و پامو میزارم رو یه صندلی و به سختی با یه دست نگهش میدارم که صورتشو بشورم

حسابی ماچش میکنم

اخ که چه حالی میده

هرچه فکر میکنم یادم نمیاد چند وقتشه

از مامان میپرسم که مامان بچه ام چند وقتشه ؟

میگه 8 ماهشه

از خواب پریدم و دیگه تا صبح خواب نرفتم

نمیتونم بگم که چه حس نابی داشتم

هنوزم بعد از 2 /3 روز همون حس رو دارم و یه دنیا غصه رو قلبم سنگینی میکنه

دخترکم این روزها نبودت بدجوری عذابم میده

توانم رو بریده

از خدا بخواه بهم تحمل بده

| ۱۳٩٢/٧/٢٤ | ٢:٢۱ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com